من از سرزميني مي نويسم که هيچ طلوعي در انتظارش نيست. اي عشق تا بي نهايت پرواز دوستت دارم
سرزميني که باران موسيقي ثانيه هايش است و راز بهار همان رازيست که پروانه ها مي کوشند تا آن را بر روي آسمان زيباي دل نگاره زنند....
ولي پيوسته در حسرت باز شدن پيله ها مي سوزند....
مي گويند دل عاشق هميشه به عشق اميدوار است
من هم تمام اميدم تويي
عمق چشمانم و نگاه بي سويم تورا طلب ميکند، چهره ام از پشت پنجره به دنبال تو سوسو ميکند.... و دستانم تنها به اميد آن که شايد روزي بيايي و اين آرزوي خفته بر روي کاغذ را مچاله نکني مي نويسد:
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:0 توسط دو عاشق يک دل
|
