تبليغاتX
دو عاشق يک دل

 دو عاشق يک دل

اشعار عاشقونه ی دو عاشق که دارن به سختی به هم ميرسن

                            عشق  نمايشگر دنيايي  در درون ماست

                             دنيايي که احتمالا تا هنگام پديد آمدن

                                  او موجوديت نمي يابد و تنها با

                                       ديدن او به وجد مي آيد

                                          و اي کاش مواظب

                                             دنياي درونمان

                                                 باشيم

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:31 توسط دو عاشق يک دل |

http://iman314.persiangig.com/twolover/59.gif

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست، روی آن بود فقط  نام و آدرسش، او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.

امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت، با این حال براي خريد و تدارك ميهماني به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خيلي عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خريد با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلي گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. مرد فقير گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهاني درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندايي در درون او ملامتش ميكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا، خانم خواهش می کنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد!
كلمات ساده و مختصري در آن نامه نوشته شده بود:

امیلی عزیز،
از پذیرایی بي نظيرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 8:16 توسط دو عاشق يک دل |

دلم تنگ است...
دلم به اندازه ی حجم یک قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است...
صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است...!!!

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:12 توسط دو عاشق يک دل |

دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هواي تو را کرده. خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم. تو را کجا مي توان ديد؟ در آواز شب اويزهاي عاشق؟ در چشمان يک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟ دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند، براي تو نامه بنويسم. و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي. اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند. مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:2 توسط دو عاشق يک دل |

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه. نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه. نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره. نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار. بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 20:0 توسط دو عاشق يک دل |

برای لحظه های بی تو بودن بی وقفه اشك خواهم ريخت . . .
بی تو . . . قامت نحيف شب بوها، حتی زير باران هم می شكند!
بی تو . . . چه كسی مرا از جاده های غمگين، نجات می دهد؟
بی تو . . . درختی بی برگ و بار خواهم بود!
بی تو . . . فانوس لبخندهايم خاموش می شود!
بی تو . . . دست تنهايم در غبار پيچك ها گم خواهد شد!
بی تو . . . اشك هايم بدرقه راهی نمی شود.
بی تو . . . هميشه تصويرگر بی قراری هايم خواهم بود!
بی تو . . . آسمان دلم با قفس تنگ تفاوتی ندارد!
بی تو . . . هوای چشمانم بارانی است.
بی تو . . . پر از ترس و دلهره ام!
بی تو . . . حتی ماه هم در شب های تنهاييم رغبت نمی كند سری به من بزند!
بی تو . . . تنهايی ام با تمام ابعادش حس می شود!
بی تو . . . اشك هايم غبار لحظه های خاطره ی من و تو را خواهد شست.
بی تو . . . من هر لحظه مانند شهری زلزله زده در حال فرو ريختنم!
بی تو . . . خنده هايم می ميرند!
بی تو . . .
بی تو . . .
بی تو . . .
بی تو . . .
بيا تا با بودنت هيچ وقت طعم تلخ بي تو بودن را نچشم

   بیا تا...

   بیا تا...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:24 توسط دو عاشق يک دل |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:13 توسط دو عاشق يک دل |

   

اگر قرار بود تنها خودمان را در آغوش بگيريم دستهاي ما را طوري درست مي کردند که فقط دست دوستي در دست خودمان بگذاريم و دستهاي ما را آنقدر بلند نمي ساختند که بتوانيم هر که را که دوست داريم در آغوش بگيريم.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط دو عاشق يک دل |

از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد.

خداپاسخ گفت:
مخلوق من! هر دردي را درماني است و اين تو هستي که بايد درمان درد ها يت را بجويي.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايي بخشد.

خدا پاسخ گفت:
آفريده من آنچه که بايد تکامل يابد روح توست. جسمت تنها قالب گذراست.
از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند.

خدا پاسخ گفت:
بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختي است عطا شدني نيست بلکه آموختني است.
از خدا خواستم تا مرا شادي و شعف بخشد

خداوند پاسخ گفت:
نازنيينم من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست.
از خدا خواستم تا رنجهايم را کاستي دهد.

خداوند پاسخ گفت:
مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديکي به من است.
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد

خداوند پاسخ گفت:
پرورش روح تو با تو. اما آراستن آن با من.
از خدا خواستم تا از لذايذه دنيا سرشارم سازد.

خداوند پاسخ گفت:
من به تو زندگي بخشيدم بهره مندي از آن با تو.
از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد.

خداوند پاسخ گفت:
اشرف مخلوقات من بالاخره دريافتي که چه از من بخواهي. به خاطر داشته باش که در مسير عشق ورزيدن به من به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد. به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني. هر چيزي با چيزهاي ديگر هماهنگ و يگانه است
درختان با خاک... خاک با باد... باد با آسمان... آسمان با ستارگان و همه چيز با همه چيز ديگر و هيچ موجودي بر موجود ديگر برتري ندارد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:31 توسط دو عاشق يک دل |

هميشه دوستت دارم
اي سر چشمه ي محبت
اي عشق واقعي
چگونه ستايشت کنم در حالي که قلبت از محبت بي نياز است
چگونه ببوسمت وقتي که عشقت در وجودم جاري ميشود
بگزار نامت را تکرار کنم. نامت زيباست. دلنشين است
چه داشته اي که اينگونه مرا تلسم کرده اي
من اينگونه نبودم. تو عشق را با من آشنا کردي
تو هواي دلم را با طراوت کردي
زماني که با تو هستم. به آسمان. به بيکران پرواز ميکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:23 توسط دو عاشق يک دل |

قرار گذاشتیم رفیق نیمه راه نباشیم...... یادت هست؟
طاقتم رو به سراشیبی گذاشتم. امیدم را به دستهای مهربانت دوختم. تا مرا از تنهایی در آوری....
چراغ دلم را به آرزوی دیدار تو روشن نگاه داشته ام.
نازنینم! نگذار عابر لحظه های غمگین زندگی باشم....!

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:33 توسط دو عاشق يک دل |

در غریبانه ترین لحظه های تنهایی خویش
           چشمانم را تقدیمت میکنم
   تا هیچ گاه به پاکی عشقمان شک نکنی

دوستت دارم ای بهترینم......

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:23 توسط دو عاشق يک دل |

با سکوت خيلي از مشکلها خود به خود حل ميشه
وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي
وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري
وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد
و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني
سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه
وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم
                  اما
      خيلي وقتها
نبايد سکوت کرد و ما سکوت ميکنيم
مثل وقتي که آخرين فرصت و
                         از دست ميديم براي گفتن دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:31 توسط دو عاشق يک دل |

 

من از سرزميني مي نويسم که هيچ طلوعي در انتظارش نيست.
سرزميني که باران موسيقي ثانيه هايش است و راز بهار همان رازيست که پروانه ها مي کوشند تا آن را بر روي آسمان زيباي دل نگاره زنند....
              ولي پيوسته در حسرت باز شدن پيله ها مي سوزند....
                       مي گويند دل عاشق هميشه به عشق اميدوار است
       من هم تمام اميدم تويي
عمق چشمانم و نگاه بي سويم تورا طلب ميکند، چهره ام از پشت پنجره به دنبال تو سوسو ميکند.... و دستانم تنها به اميد آن که شايد روزي بيايي و اين آرزوي خفته بر روي کاغذ را مچاله نکني مي نويسد:

اي عشق تا بي نهايت پرواز دوستت دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:0 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:15 توسط دو عاشق يک دل |

در خلوت تنهاييم
حضور مبهمت و تصوير گنگ نگاهت
مرهمي است بر دردهاي کهنه ي قلبم
       بي تو...
              شب هايم بدون شب گرد عشق
مرگبار ترين شب هاست...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:12 توسط دو عاشق يک دل |

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد. دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلامش مرا در عشقش غرق مي کند. دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد. دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند. دلم براي کسي تنگ است...

 

عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
 عشق يعني در جهان رسوا شدن
 عشق يعني سست و بي پروا شدن
 عشق يعني ديدن بر در دوختن
 عشق يعني در فراقش سوختن
 عشق يعني سوختن يا ساختن
 عشق يعني زندگي را باختن
 عشق يعني قطعه ي شعري نا تمام
 عشق يعني بهترين حسن ختام

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:10 توسط دو عاشق يک دل |

گاهی عشق، آنطوری که ما فکر می کنیم تعریف نمی شه، همیشه هر چقدر یک رابطه منافع داشته باشد، قسمتهای تاریک هم دارد...

اگر میخواهیم یک رابطه اثر بخش و مفید داشته باشیم یکی از کارهایی که باید انجام بدیم این هست که راحت احساساتمان را به زبان بیاریم، با بیان کردن روشن احساسات و نگرانی ها بدون متهم ساختن، سرزنش کردن، یا حتی دست انداختن طرف مقابل باعث می شویم که اون به همه ی حرفهای ما گوش دهد. اما ما آدمها اکثرا" در بیان کردن احساساتمون بطور ساده و روشن دچار مشکل هستیم و همیشه اون رو تعبیر دیگری می کنیم و همیشه دوست داریم خودمون رو پیچیده نشان دهیم...

نفرت و کینه ای که با عشق، کاملا" زدوده شود، به عشق تبدیل می شود، و آن عشق، از عشقی که با سابقه ای از نفرت همراه نبوده، حادتر است. زیرا کسی که عشق ورزیدن به چیزی را آغاز کند که قبلا" از آن نفرت داشته، یا موجب رنجش او می شده است، نه تنها صرف عشق ورزی برایش لذت بخش است، بلکه لذت ناشی از تلاش برای زدودن رنج نفرت را نیز به آن می افزاید.

الیوت ارونسون

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:34 توسط دو عاشق يک دل |

اي مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن وبراي تو ماندن و به پاي تو سوختن.
آن روز كه مهمان قلبم شدي، خوب به ياد دارم روزي كه با خود گفتم كسي را يافته ام كه ديگر ازدست نخواهم داد، روزي كه اميد ها و ارزوهاي  فراواني از خاطرم  مي گذشت و ان روز كه چشمانم با چشمانت ديدار كرد، دانستم دير زمانيست كه ميشناسمت.
روزي كه تو را ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي، پس ديوانه وار عاشقش باش،
او را چون پروردگارت بپرست، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش،
يادم هست ان هنگام كه عاشقت شدم با خود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد نگاهي نكنم، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم، پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم،
پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم، عمل نكردم به انچه ميگويم تا اثباتي باشد بر حرف هاي  عاشقانه ام........
و اينك نيز همچنان بر عهد خود وفا دارم و پيماني دوباره ميبندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند، و بر هيچ كس جز تو نتابد...
عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هر كس مخفي خواهم كرد، بر بلنداي قله ي عشق و صداقت نام تو را فرياد ميكنم، اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد....
مي خواستم زیبا ترين كلام را به ياري بگيرم، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم، ذهنم ياري نكرد
پنداشتم ساده نوشتن چون ساده زيستن است، پس ساده و بي تكلف ميگويم: دوستت دارم.......
بگو كدامين شاخه ي گل را به خاطر عشقمان تقديمت كنم كه وجودت سرچشمه ي تمامي عطر گل هاست
مهربانم قشنگترين گل هاي دنيا تقديم تو باد.......
 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:14 توسط دو عاشق يک دل |

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند دایم
سکوت مرگبارم را


 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:13 توسط دو عاشق يک دل |

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان و برف آب شده
برای خاطر نخستین گناه
واقعا دوستت میدارم. کاش باور میکردی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:7 توسط دو عاشق يک دل |

به سراغ من اگر می آیید
دیگر نیایید!!!!
تنها هم نيستم
او هست!!!...
همه ي جاده ها را هم رها كرده ام
مي خواهم از كنار قلبت بگذرم
بيراهه را به من نشان مي دهي؟؟؟!!!...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:56 توسط دو عاشق يک دل |

 

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر داد تا کار کنم.
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.
من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم و به اندازه کافی قوی نمی شدیم.

((من به آنچه خواستم نرسیدم...!!! اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد))

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:21 توسط دو عاشق يک دل |

آدمک آخردنياست بخند /آدمک مرگ همينجاست بخند /دست خطي که تورا عاشق کرد /شوخي کاغذي ماست بخند /آدمک خر نشوي گريه کني /کل دنيا سراب است بخند /آن خدايي که بزرگش خواندي /بخدا مثل تو تنهاست بخند.

 

ويرانه نه آنست که جمشيد بنا کرد. ويرانه نه آنست که فرهاد فرو ريخت. ويرانه دل ماست که به هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ريخت.

 

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم. عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم. دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم. دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم...

 

هر گاه خداوند بنده ای را دوست بدارد او را گرفتار می نماید. پس اگر بردباری پیشه کرد وی را برمی گزیند و اگر سپاسگذاری کرد او را گلچین می کند. پس سعی کنیم در این ناملایمات زندگی صبر پیشه کنیم و برای این صبر سپاسگذار خدا باشیم.


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:21 توسط دو عاشق يک دل |

زندگی یک اسم نیست
زندگی واقعا فعلی است در حال شدن
نه عشق نیست، عشق ورزیدن است
رابطه نیست، مرتبط است
ترانه نیست، ترانه خواندن است
رقص نیست، رقصیدن است
بنگر که چه زیباست داستان زندگی
بازیگر تویی ، کارگردان تویی
تماشاچی تویی
قصه نویس تویی، ترانه خوان تویی
تو این همه ای آری فقط  تو!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 20:4 توسط دو عاشق يک دل |

بگذار آن باشم  که با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد ماند.
بگذار آن باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند.
بگذار آن باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند و آن باشم كه برای عشقت: جان خواهد داد.
بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك است.
بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند تو افتخار كند.
بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشك از چشمانش سرازير شود.
بگذار همانی باشم كه تو ميخواهی، همانی باشم كه تو آرزوی آن را داری.
بگذار كسی باشم كه با احساس سخن نگويد، از ته دل دردش را بگويد و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد.
بگذار كسی باشم كه زمان تنهايی اش تو همان تنهايی او باشی و زمان خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی.
بگذار همانی باشم كه با باوری عميق به تو و زندگی نگاه بيندازد و با احساسی پاك عاشق قلب مهربان تو باشد.
بگذار همانی باشم كه بتوانم ستون های استوار زندگی را با محبت و عشق بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگی كنی.
بگذار همانی باشم كه تو در روياها منتظر او ماندی و به استقبال او رفتی.
بگذار كسی باشم كه ديگر به جز تو به كسی ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش.
اينك من با تمام وجودم كاری كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزويت رسانده باشم و هم خودم آينده ای خوشبخت را در كنار تو داشته باشم
بگذار همانی باشم كه دوستش ميداری و بگذار همانی باشم كه برای عشقش جانی خواهد داد.

عزيزم بگذار

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 19:9 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:45 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:41 توسط دو عاشق يک دل |

روزی تو را از پس این آینه بیرون می کشم!
غبارهای غمت را به زلالی آب می بخشم؛
و طراوتی از ماه برایت به ارمغان می آورم؛
از کوچه باغ بهار عطر گیلاس می چینم  و آن را بر تنت می آویزم!
هنوز چیزی کم است!
برق ستاره ای را می دزدم و در نگاه تو روشن می کنم؛
اما هنوز هم ...
آه! و هنوز یک قرمز کوچک کم داری!!!
قلبم را هم به تو می بخشم !! باشد که دلی داشته باشی به وسعت دریا...
باشد که تا ابد تمام این ها از آن تو باشد
            و تو از آن من!
                   و دوباره در پس آینه گم نشوی...
که من محتاج گم شدن در آغوشت هستم!
بمان که غرق شوم در آبی نگاهت
و بمان که بوسه زنم بر روی ماهت....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 10:44 توسط دو عاشق يک دل |

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم. هرز گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
و فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم!
فهمیدم که عشق
آسمان روشنی دارد!
روبروی عکس های سیاه و سفید تو ایستادم
دستهایم را به وسعت ((دوستت دارم)) باز کردم
و جهان را در آغوش گرفتم!!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:39 توسط دو عاشق يک دل |

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:59 توسط دو عاشق يک دل |

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:53 توسط دو عاشق يک دل |

    براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي است. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.

 

   سفري بايد كرد تا به عمق دل يك پيچك تنها كه چرا اينچنين سخت به خود مي پيچد شايد از راز درونش بشود كشفي كرد شايد او هم به كسي دل بسته است.

 

   خورشيد آواره وار طلوع کرد ديوانه وار انتظار کشيد ومعصومانه غروب کرد و شايد ماه نمي داند چرا آسمان شب مال اوست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:42 توسط دو عاشق يک دل |

......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you

......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you

......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you
...I Love you
..I Love you
.I Love you
.I Love you
.I Love you
..I Love you
...I Love you
....I Love you
.....I Love you
......I Love you
.......I Love you
........I Love you
........I Love you
........I Love you
.......I Love you
......I Love you
.....I Love you
....I Love you

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:4 توسط دو عاشق يک دل |

 دوست دارم

 روانیتم قناری

 


+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 21:15 توسط دو عاشق يک دل |

یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم
او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی, تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است
اری... او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم
او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد
مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد
یکی را دوست میدارم....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد
مرا به خواب عاشقی میبرد
کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت
اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم
و تنهایی را واقعا احساس میکنم
او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست, او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است
اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم
اری من همان اسمان ابری هستم
یکی را دوست میدارم....
او دیگر یکی نیست, او برایم یک دنیا عشق است
پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم
پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
ای خورشید اسمان روزهای من
ای مهتاب روشنی بخش شبهای من
ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من... ای اسمان زندگی من
ای همدم زندگی من
با من باش... با من باش
چون تو را و فقط تو را دوست میدارم
اری تو را دوست میدارم...فقط تو را !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:19 توسط دو عاشق يک دل |

زندگي همش حرفاي ناگفته است. حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيدارشن و جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن! اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون شه، سعي مي کرديم جرات گفتن رو تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون سر گلومون قلمبه نشه! خيلي ها هستند که ميتونند همون باشن که ما ميخوايم، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم. اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه......

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:18 توسط دو عاشق يک دل |

روزی به تخته سنگی بر خوردم که روی ان نوشته بود ادم عاشق بايد چه کند؟ من هم در زير تخته سنگ نوشتم بايد صبر کند. روز بعد ديدم زير جمله من نوشته شده بود اگر صبر نداشته باشد چه؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم بايد بميرد. روز بعد که از کنار تخته سنگ داشتم عبور ميکردم منتظر بودم که ببينم زير جمله من چه نوشته شده است زير سنگ چيزی نوشته نشده بود. فقط جوانی در زير سنگ جان سپرده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:55 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:17 توسط دو عاشق يک دل |


گذر زمان ويرانگر خاطره هاست ...



 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:37 توسط دو عاشق يک دل |

ما باید به یکدیگر عشق بورزیم آنهم عشق شگرف ولی فارغ از عاطفی بودن و این عشق عشقی است که سعی نکنیم نسبت به همدیگر احساس مالکیت داشته باشیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:36 توسط دو عاشق يک دل |

خانه ام مي گويد: ترکم مکن که گذشته ات در من نهفته است.

راه نيز مي گويد: در پي من بيا که آينده ات منم.

اما من به خانه و راه مي گويم: مرا گذشته و آينده اي نيست. اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگر بروم، در رفتنم ماندن، که تنها محبت و مرگ، همه چيز را دگرگون توانند کرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:31 توسط دو عاشق يک دل |

شايد يه روز همه چيز درست بشه ...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:30 توسط دو عاشق يک دل |

دلم گرفته آسمون

نمي تونم گريه كنم

شكنجه ميشم از خودم

نمي تونم شكوه كنم

انگاري كوه غصه ها

رو سينه ي من اومده

آخ داره باورم ميشه

خنده به ما نيومده

_SH_

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:29 توسط دو عاشق يک دل |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:18 توسط دو عاشق يک دل |

وقتی خواستم زندگی کنم راه را به رويم بستند
وقتی خواستم عاشق شوم گفتند گناه است
وقتی به پرستش روی آوردم گفتند خرافات است
وقتی خنديدم گفتند ديوانه است
وقتی گريه کردم گفتند افسرده است
وقتی به راستی سخن گفتم، گفتند دروغ است
وقتی سکوت کردم و هيچ نگفتم، گفتند عاشق است

حال بايد چه کار کرد؟!؟!؟!

" SH "

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:18 توسط دو عاشق يک دل |

از روزی که چشمانت را باز کردی و چشمانم به برق نگاهت افتاد، چراغ اميد در دلم روشن گشت. ای عزيزترين، بهترين جانم، ميخواهم تمام اين شعرهای دلم را در يک جمله برايت با دستان لرزان و با خطی اختران و با دلی پر از اميد بنويسم ای عزيزم، بهترين جانم:

دوست دارم

***************************

عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهی
عشق آن است که صد دل به يک يار دهی

" SH "

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:17 توسط دو عاشق يک دل |

مدّت زيادی هست که برايت مينويسم، مينويسم چون هنوز هم دوستت دارم، چون هنوز هم دلم برايت تنگ ميشود، چون هنوز هم با شنيدن اسمت اشک در چشمانم حلقه ميزند، چون هنوز هم نميتوانم جای خاليت را با کس ديگری پر کنم، ای کاش هيچ آدمی مسافری نداشت که هر روز با چشمانی خيس منتظرش بنشيند و با خاتراتش زندگی کند...

" زيباترين گناه عمر منی "

" SH "

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:13 توسط دو عاشق يک دل |

تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد. بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد. فروشندگان وارد و خارج می شدند. مردم در گوشه ای گفتگو می کردند. ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود . خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
انوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن ان نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت . دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
ایا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دیدید ؟
ایا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است. تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند. خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس. ادم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در ان ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت. در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل اثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست
. او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را. ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که انها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست.

"راز خوشبختی" اینست که همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.

گزیده ای ازکتاب" کیمیاگر" اثر پائولو کوئیل

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 18:1 توسط دو عاشق يک دل |

هرجا صدايي خسته بود
هرجا دلي شکسته بود
هرجا لب جاده کسي به انتظار نشسته بود
هرجا کسي نفس نداشت، مهلت پيش و پس نداشت
هرجا ديدي پرنده اي خونه به جز قفس نداشت
به ياد من باش
عشق من، مي ميرم آخر از غم تو
 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:30 توسط دو عاشق يک دل |

در اتاقی پر از خالی
هستم گويی که نيستم
که سيگار دود مي شود بی من
در خود غرق شده بودم تا نابودی
که همه ی دردها را خوردم
درپسشان ليوانی آب
بی دردی را قی خواهم کرد
که از اين پس
دگرهيچ نيست که درد حتی
پس...

 

منبع : www.nobody13.blogfa.com

غریبه

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:7 توسط دو عاشق يک دل |

گفتم تنها دليل زنده بودن چيه؟... گفت عشق

گفتم تنها دليل عشق چيه؟... گفت محبت

گفتم محبت کجاست؟... گفت در قلب انسان

گفتم همان انساني که يک شاخه گل، يک قلب و يک عشق را مي شکند؟

ديگر جوابي نداشت.
 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:34 توسط دو عاشق يک دل |

چشم من بيا
من و ياري بكن
 گونه هام خشكيده شد
را كاري بكن

غير گريه مگه كاري ميشه كرد

كاري از ما نمي یاد
زاري بكن

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي یاد
تا قيامت دل من گريه ميخواد



 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:33 توسط دو عاشق يک دل |

خورشيد كه غروب مي كند، اشك در چشمانم سرازير مي شود! 

خورشيد كه غروب مي كند، خود به خود دلم گرفته مي شود!

خورشيد كه غروب مي كند، آتش دلم سرد سرد مي شود!

خورشيد كه غروب مي كند، اسم تو را دائم پيش خودم تكرار مي كنم! 

خورشيد كه غروب مي كند، دستهايم آرزوي دست هاي تو را دارند! 

خورشيد كه غروب مي كند، چشمهايم آروزي ديدن چشمهاي تو را دارند! 

خورشيد كه غروب مي كند، آرزوي شنيدن صداي تو را دارم! 

كاش غروبي فرا نرسد كه تو در كنارم نباشي! 

آنوقت پايان زندگي عاشقانه من خواهد بود!
 

 ميميرم برات
 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:31 توسط دو عاشق يک دل |

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده ی با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که:
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه.
احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم.

 


 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:24 توسط دو عاشق يک دل |

در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده. خانه. سربازی يا تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد. بيمار ديگر درمدت اين يک ساعت باشنيدن حال و هوای دنيای بيرون روحی تازه می گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت. اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد. مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد. يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد. با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند؟
پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند.
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:5 توسط دو عاشق يک دل |



 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:4 توسط دو عاشق يک دل |

دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا که میتوانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق
 چه رازیست؟
بگو با کدامین نفس
  میتوان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق
میتوان تا شقایق خطر کرد؟ ...
 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:51 توسط دو عاشق يک دل |

اگر بال داشتم پرواز را به تو یاد می دادم
اگر بال داشتم رسیدن به ستاره ها را به تو یاد می دادم
اگر بال داشتم رسیدن به جاده زندگی را به تو یاد می دادم
اگر بال داشتم راه اقیانوس عشق را به تو یاد می دادم
ولی می بینی که من یک فرشته نیستم که بال داشته باشم
و اگر بخواهم هم نمی توانم
ولی اگر بال داشتم به تو می رسیدم!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:38 توسط دو عاشق يک دل |

هرجا صدايي خسته بود
هرجا دلي شکسته بود
هرجا لب جاده کسي به انتظار نشسته بود
هرجا کسي نفس نداشت، مهلت پيش و پس نداشت
هرجا ديدي پرنده اي خونه به جز قفس نداشت
به ياد من باش
عشق من، مي ميرم آخر از غم تو

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:34 توسط دو عاشق يک دل |

از کجا شروع کنم دلم خيلي گرفته، خيلي خسته ام، دلم ميخواد بشينم با يکي حرف بزنم بدونه اينکه بهم بگه تو ديوونه اي خوب گيرم يکي پيدا شد که من باهاش حرف بزنم آخه من بهش چي بگم؟؟؟ من که سالها دردم را تو دلم ريختم به هيچکس نگفتم الان چه جوري ميتونم همش را براش بگم!!! اصلاً ولش کن تا الان تحمل کردم از الان به بعد هم تحمل ميکنم، ميريزم حرفم را تو دلم ولي به هيچکس نميگم.

خدا بزرگه...........

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:25 توسط دو عاشق يک دل |

اگر قرار بود بمانم
دلم مي خواست در کنار تو باشم
مي روم، اما اين را مي دانم
با هر گامي که برمي دارم به تو فکر خواهم کرد
همواره دوستت خواهم داشت
همواره دوستت خواهم داشت
تو، تو عزيز من
تو، تنها عشق من
خاطرات تلخ و شيرين
تنها چيزي است که با خود مي برم
پس خدانگهدار، خواهش مي کنم گريه نکن
هردو مي دانيم من کسي نيستم که تو به او نياز داري
همواره دوستت خواهم داشت
همواره دوستت خواهم داشت
تو، تو عزيز من
تو، تنها عشق من
اميدوارم زندگي به کام تو باشد
و اميدوارم به روياهايت برسي
و برايت شادماني آرزو مي کنم
اما از همه اينها مهم تر، برايت عشق آرزو مي کنم
همواره دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:22 توسط دو عاشق يک دل |

مسافر كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود. مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. كاش‌ مي‌ دانستي‌ آنچه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچگاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد... مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت!!!، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ،. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي ‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند و تنومند، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دستهاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشمهايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!!! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده هاست...!!! 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 15:46 توسط دو عاشق يک دل |

عاشقت خواهم ماند ..........................بی آنکه بدانی.
دوستت خواهم داشت ........................بی آنکه بگویم.
درد دل خواهم گفت ............................بی هیچ کلامی.
گوش خواهم داد ................................بی هیچ سخنی.
در آغوشت خواهم گریست ................. بی آنکه حس کنی.
در تو ذوب خواهم شد ........................بی هیچ حرارتی.

این گونه شاید احساسم نمیرد، من اينجا تنها ماندم.
پروردگارا، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای!!!

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:17 توسط دو عاشق يک دل |

اگه يه روز ديدي که وقتي داري رد ميشي بر مي گرده و نگات مي کنه
بدون براش مهمي.

اگه يه روز ديدي که وقتي داري ميوفتي بر مي گرده و با عجله مي ياد سمتت
بدون براش عزيزي.

اگه يه روز ديدي وقتي داري مي خندي بر مي گرده و نگات مي کنه
بدون واسش قشنگي.

اگه يه روز ديدي وقتي داري گريه ميکني بر مي گرده و مياد باهات اشک ميريزه
بدون دوستت داره.

اگه يه روز ديدي وقتي داري با يکي ديگه حرف مي زني، ترکت مي کنه
بدون عاشقته.

اگه يه روز ديدي وقتي داري ترکش مي کني برات فقط سکوت مي کنه
بدون ديوونت.

اگه يه روز ديدي که ازنبودنت داغون شده
بدون براش همه چيز بودي.

اگه يه روز ديدي که يه روز از بي تو بودن مي ناله
بدون بدونه تو مي ميره.

اگه يه روز ديدي که بعد رفتنت لباس سياه پوشيده
بدون بدون تو مرده.

اگه يه روز ديديش که يه گوشه افتاده و يه پارچه سفيد روش کشيدن
بدون واسه خاطر تو مرده.

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 8:17 توسط دو عاشق يک دل |

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که:
"بعد از این با تو خواهم بود"
از او پرسیدم: کیستی؟
گفت: "غم"
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد...
اما بعد فهمیدم که من عروسکی شدم در دستان غم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:57 توسط دو عاشق يک دل |

کاش مي شد تمام غم و غصه ام با نوشتن تمام مي شد...
کاش مي شد غربت و تنهايي را از ميان قلبم از ريشه ويران کرد...
کاش مي شد دستهاي گرم و محبت آميزش را بر روي موهاي شانه نکشيده ام بکشد...
کاش مي شد رهگذرم مي آمد تا صداي قدم هاي خسته و گريه هاي بي صدايم را بشنود...
کاش مي شد به قصه هاي يک قلب تنها گوش مي دادي و هيچگاه غرور يک نگاه را نمي شکستي...
ولي افسوس......

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:55 توسط دو عاشق يک دل |

نمي دانم عشق خود را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود
بـرچـه گلـي بـنويـسم كه هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود
بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:13 توسط دو عاشق يک دل |

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم. نهایت هر چیزی همین ده تا بود. از بابا بستنی میخواستم، ده تا میخواستم. مامان رو ده تا دوست داشتم... خلاصه ته دنیام همین ده تا بود. و این ده تا خیلی برام قشنگ و زيبا بود.

ولی حالا که بزرگ شدم نمی دونم ته دنیا چه قدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ ديگه هرچی ميشمارم به ته اعداد نميرسم، ديگه ده تا بستنی هم کفاف منو نمیده، انگار خیلی هم حریص تر شدم.

اما حالا نازنينم ميخوام بگم که دوست دارم... می دونی چقدر؟!

به اندازه ی همون ده تای بچگی!!!


+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:40 توسط دو عاشق يک دل |

هرگز فکر نمی کردم کسی که روزی به او گفتم دوستیمان بیهوده است
در شرایطی که حتی خودم هم نمی دانستم چه کنم به دادم برسد
چقدر احساس می کنم که به تو مدیونم
اي كاش روزي تمام و كمال من شوي عزیزم
 تنها میتوانم بگویم

 دوستت دارم 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:6 توسط دو عاشق يک دل |

کاش مي شد با نگاهي ساده و بي ادعا با تو بودن تو را تفسير کرد.
کاش مي شد در ميان موج هاي بي صدا موج چشمان تو را تعبير کرد.
کاش مي شد در ميان جاده هاي بي کسي عابري را در ابتداي همدلي تدبير کرد.
کاش مي شد درد هجران تو را تا گذر از زندگي تمديد کرد.
کاش مي شد در شب دلواپسي تک شهابي را به تو تقديم کرد.

ولی يک روز اين کاش ها به واقعييت ميرسه عزيزم، مطمئن باش نازنينم

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 6:34 توسط دو عاشق يک دل |

1: خون قرمزه رنگه عشقه، اشک بيرنگه درد عشقه.
2: خون وقتي مياد بيرون ميسوزه، اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد.
3: خون مال زخم جسمه، ولي اشک مال زخم روحه.
4: جاي زخم خون خوب ميشه، ولي مال اشک خوب نميشه.
5: خون هميشه مال درد و غمه، ولي اشک بعضي وقتا مال شادي واز رو خوشيه.
 

(  زيبا ترين گناه عمر منی نازنينم  )

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:48 توسط دو عاشق يک دل |

انتظار واژه غريبي است، واژه اي که روزها و شايد هم ماههاست که با آن خوي گرفته ايم و چه سخت است انتظار. هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من، يک لحظه طول مي‌کشه تا از يکي خوشت بياد، يک دقيقه طول مي‌کشه تا يکيو بپيچوني، يک ساعت طول مي‌کشه تا يکي رو دوست داشته باشي، يک روز طول مي‌کشه تا دلت براي يکي تنگ بشه، يک هفته طول مي‌کشه تا به يکي عادت بکني و حتي کمتر از يک ماه طول مي‌کشه تا عاشق کسي بشي اما.................... يک عمر طول مي‌کشه تا فراموشش بکني. (آره عزيزم خيلی سخته فراموش کردنت، نميدونم با من چی کار کردی که انقدر بهت دل بستم، ولی برام خيلی سخته انتظار به تو رسيدن)


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:17 توسط دو عاشق يک دل |

بيشترشون فقط نگاه مي كردن

اما اين دفعه فرق داشت

اون بهم دل بسته بود

زل زده بود تو چشام

منم از شوق زبونم بند اومده بود

دستش و به سمتم دراز كرد، دستم رو گرفت

واي چقدر خوشحال بودم

وقتي بغلم كرد انگار دنيا رو بهم دادن، چشامو بستم

چه رؤيايي و زيبا

امّا يكدفعه يك نفر دستمو  گرفت و محكم كشيد

چشامو باز كردم

مادرش بود

منو از اون جدا كرد و گذاشت تو قفسه فروشگاه

اون آروم آروم شروع كرد به گريه كردن

آخه دلش شكسته بود

مادرش در حالي كه دستش رو مي كشيد و از من دور مي كردش

گفت: نمي تونم اين عروسك رو واست بخرم

دخترم توكه كلي عروسك تو اتاقت داري

كاش فردا برگرده و منو بخره

آخه اون بهم دل بسته بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:13 توسط دو عاشق يک دل |

دیگری را دوست داشت بارها گفتم: دوست داری مرا؟ گفت: آری!!!
تا آن موقع خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم راستش را بگو تو را خواهم بخشید. گفتم آیا دل به دیگری بسته ای؟ گفت: نه!!!
فریاد زدم بگو راستش را هرچه که هست، دیگری را دوست داری؟ از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت. عاقبت با امید و آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: مرا ببخش دیگری را دوست دارم!!!
گفتم مدتها تو به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم ((هرگز تو را نخواهم بخشید))

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:42 توسط دو عاشق يک دل |

همین چند وقت پیش بود که توی خیابونها قدم می زدم می دیدم آدمها قلبشون رو گرفتن دستشون وهرکدوم نوعی مواظبشن. یکی جلوی دلش سپر گذاشته بود که نکنه یه وقتی محبت کسی به دلش بیوفته. یکی همین جوری دلش رو رها کرده بود و براش مهم نبود که چی به سرش میاد بعضی ها هم قایمش میکردن و بعضی ها هم مث من دلشون رو دستشون گرفته بودن و...
داشتم قدم میزدم که یه هو به یه کوچه رسیدم که بالاش نوشته بود ((بن بست عشق)) خیلی کنجکاو شدم برم تو و ببینم که اونجا کجاست؟ از همون اولش یه خورده شیشه هایی زمین ریخته بود ولی من توجهی به اونها نمی کردم تا اینکه نمی دونم چی شد دلم از دستم افتاد تا اومدم برش دارم یکی از عقب سر رسید و زیر پاهاش له کرد و بی تفاوت از کنارم رد شد منم همون جوری نیم خیز مونده بودم. برگشتم از پشت نگاهش کردم ولی اون حتی برنگشت ببینه چه اتفاقی افتاد. منم زانو زدم و نشستم و خرده شیشه های دلم رو جمع کردم تو دستم و دیگه جلوتر نرفتم از همون جا برگشتم خونه. به خونه که رسیدم همش رو ریختم تو گلدونی که تو حیاطمون بود.
آخه می دونی می خواستم پس فردا که خدا رو دیدم همش رو بدم بهش. آخه میگن خدا خریدار دلهای شکسته است مگه نه؟
میگن خدا دلها شکسته رو میگیره و پیش خودش نگه میداره. میگن اونها رو یه جایی نگه میداره تا یه روز اونهایی که شکستنش ازشون باز خواست کنه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:38 توسط دو عاشق يک دل |