سر به روی شانه های مهربانت می گزارم عقده ی دل می گشایم با گریه ی بی اختیارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم کاش یا رب آشنایی ها نبود یا که به دنبالش جدایی ها نبود یا که او با من نمی شد آشنا یا که ما از هم نمی گشتیم جدا
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:9 توسط دو عاشق يک دل
|

گناه كردم، گناهي پر از لذت گناه كردم، ميان بازواني در آن خلوتگاه تاريك و خاموش دلم در سينه بي تابانه لرزيد در آن خلوتگاه تاريك و خاموش لبش بر روي لبهايم هوس ريخت فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق تو را مي خواهم اي آغوش جانبخش هوس در ديدگانش شعله افروخت تن من در ميان بستر نرم گناه كردم، گناهي پر از لذت خداوندا چه مي دانم چه كردم
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
گناه كردم، چشم پر از رازش
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
پريشان در كنار او نشستم
ز اندوه دل ديوانه ی رستم
تو را مي خواهم اي جانانه ی من
تو را اي عاشق ديوانه ی من
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
بر روي سينه اش مستانه لرزيد
كنار پيكري لرزان و مدهوش
در آن خلوتگاه تاريك و خاموش
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 14:45 توسط دو عاشق يک دل
|

منم اونی که تنهاست
گمشده توي غزل هاست
اوني كه تنهاترينه
بي ستاره توي شب هاست
اوني كه دلش شكسته
با نگاه سرد و خسته
اوني كه بي همزبونه
توي اين دنيا كه پسته
منم اونی که خیلی تنهاست
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:19 توسط دو عاشق يک دل
|

کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد کاش مي شد خالي از تشويش بود کاش تا دل مي گرفت و مي شکست کاش با هر دل، دلي پيوند داشت
حرفهاي تازه را آغاز کرد
برگ سبزي تحفه ی درويش بود
عشق مي آمد کنارش مي نشست
هر نگاهي يک سبد لبخند داشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:29 توسط دو عاشق يک دل
|

عزیزم دلت هميشه زندان من است آن روز كه لحظه وداع من و توست 
آتشكده عشق تو از آن من است
آن شوم ترين لحظه پايان من است
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:56 توسط دو عاشق يک دل
|

ميذاري من بسوزم تو هم تماشا کني؟ ميذاري بارون بياد از اين چشاي خسته؟ ميذاري من ببافم با روياهام يه قالي؟ ميذاري بيام تو قلبت؟ منو تو دلت راه ميدي؟ ميذاري بگم زلالي مثل خود فرشته؟ ميذاري هر جا باشي منم باشم کنارت؟ ميذاري من خيالم از همه راحت باشه؟ ميذاري حسودي کنم حتي به فيلم و تصوير؟ ميذاري تو رو بدزدم بريم يه جاي خلوت؟ ميذاري بگم نگاهت, رنگين کمونو مات کرد؟ ميذاري برم رو ابرا با بال عاشق باد؟ ميذاري بگم که چشمات يعني خود معجزه؟ ميذاري اين بار ديگه به ادما راست بگم؟ ميذاري برات بيارم باغ گل بنفشه ميذاري بيشتر از من کسي برات نميره؟ ميذاري پرپر بشم واسه يه بار ديدنت؟ ميذاري بگم که کم کم تموم ميشه طاقتم ؟ ميذاري بيام فدات شم؟ ميذاري بگم ديوونم؟ ميذاري غصه هاتو با مژه هام پاک کنم؟ ميذاري برات بميرم؟ ميذاري به پات بسوزم؟ ميذاري مثل عروسک با يه نگاه معصوم ميذاري با ياس و مريم برات کلبه بسازم؟ ميذاري کنار چشمه, تو رو اب ببينم؟ ميذاري افسانمون تو همه جا بپيچه؟ ميذاري بگم که برفا به هواي تو سفيدن؟ ميذاري چراغوني شه دفتر خاطراتم؟ بذار با داشتن تو به عشق تو زنده شم بذار که ثابت کنم از من ديوونه تر نيست
اگر ديدي لايقم, فکري واسه ما کني
ميدوني مهرت عجيب به دل من نشسته
روش بشينيمو بريم جزيره ي خيالي
ديگه غريبه نيستم, به ديوونت جا ميدي؟
اينا رو, رو پيشونيت خود خدا نوشته
خواب تو رو ببينم, بيام تو روزگارت
با ديگران بودنت قد يه صحبت باشه
به کسي که دوستت داشت تو هم نداشتي تقصير
فقط من و تو باشيم, يه ساحل و يه نيمکت
قسمت چه جوري منو ديوونه ي چشات کرد
بگم چه خوب شد خدا تو رو برام فرستاد
اومدنت نعمته, يه هديه, يه جايزه
از تو و جادوي تو هرچي دلم خواست بگم
شهرامونو پيش هم بذارمش تو نقشه
قول ميدي که تو قلبت کسي جامو نگيره؟
غنچه ها رو وا کنم براي خنديدنت
مي خوام بيام کنارت, منتظر فرصتم
اگه لايق تو باشم, ميذاري پيشت بمونم؟
حرير روياهاتو, با بوسه نمناک کنم
ميذاري با عشق تو سفيد شه رنگ روزم؟
کنج اتاقت باشم بي سر و صدا و اروم؟
من تو رو داشته باشم, از همه بي نيازم
ميذاري تا دنيا دنياس من تورو خواب ببينم؟
دنيا بايد بدونن, زندگي بي تو هيچه
نباشي پروانه ها به شمعها دل نميدن
ميذاري بگم هميشه, هر جا بري باهاتم؟
پيش چشاي نازت اب شم و شرمنده شم
هيچکسي از عشق من تو دنيا بي خبر نيست
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:5 توسط دو عاشق يک دل
|

عشق يعني، زندگي در يك بهشت
عشق يعني، انتهاي سر نوشت
عشق يعني، قطره اشك صدف
مستي و رقص سماواتي دف
عشق يعني، گريه هاي چشم خمار
بوسه هاي مهر بر لب يار
عشق يعني، شور آتش در نفس
ضجه هاي زندگي كنج قفس
عشق يعني، موج بر درياي مهر
نور لبخند ستاره در سپهر
عشق يعني، شمع دل افروختن
همچو پروانه در آتش سوختن
عشق يعني، معرفت يعني شعور
عشق يعني، اشك خونين در ميان چشم كور
عشق يعني، علت آوارگي
بي ريا بودن، صفا و سادگي
عشق يعني، اسب وحشي بي سوار
عشق يعني، همچو مجنون در گريز از روزگار
عشق يعني، سينه اي آغوش راز
عشق يعني آنچه بر هر كس نياز
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:26 توسط دو عاشق يک دل
|

خوشبختترين...... خوش شانس ترين...... سعادتمند ترين ادم روي زمين...... تو...... تو...... تو نيستي اوني هست كه تو رو داره. 
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:5 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:6 توسط دو عاشق يک دل
|

عاشقی يعنی اسير دل شدن عاشقی يعنی طلوع زندگی عاشقی يعنی كه شبها تا سحر عاشقی يعنی تحمل، انتظار عاشقی يعنی دو ديده تا ابد
با هزاران درد و غم يكی شدن
با صداقت همنشين گل شدن
وارد دنيای رؤياها شدن
مثل ماه آسمان تنها شدن
پر ز گوهرهای دريايی شدن
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:3 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:6 توسط دو عاشق يک دل
|

دلم گرفت ای هم نفس از این نامهربونی ها تو این شب گریه می تونی دوباره من دوباره تو دو هم نفس. دو هم زبون تو ای پایان تنهایی بذار با مشرق چشمات
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار. تو این سکوت
چه بی صدا. نفس نفس
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟
دوباره عشق. دوباره ما
دو همسفر. دو هم صدا
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه ی خونه
با چشمات همنشین باشه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 11:42 توسط دو عاشق يک دل
|

آخه هر بار خواستم بگم که دوستت دارم تو خورشید منی و من آفتابش
زبونم بند اومد. بریده شد افکارم
اگه تو باز از من اعتراف می خوای ناچارم
حالا با این شعر. میگم که دوستت دارم
آره دوستت دارم قد یه دنیا
بیشتر از دیروز کمتر از فردا
هرچی ما میریم بیشتر و بیشتر
من دوست دارم بیشتر و بیشتر
تو ماه روشنی و من مهتابش
گلی که کاشتی در قلبم بپا
نکنه بدی با اشکم آبش
تو رو می خوام و گرنه یار بسیار
گلی می خوام و گرنه خار بسیار
گلی می خوام که در سایه اش باشم
و گرنه سایه ی دیوار بسیار
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 16:40 توسط دو عاشق يک دل
|

من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
واسه عشق بازي موجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد
براي داشتنه عشقت همه جونم آزو شد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
منو دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي
ولي حتي وقت مردن باز سراغتو ميگيره
ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي ميمونم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 12:43 توسط دو عاشق يک دل
|

دلم براي كسي تنگ است دلم براي كسي تنگ است دلم براي كسي تنگ است دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
وگيسوان بلندش را
به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را
به آب مي بخشيد
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق درياي واژگون مي دوخت
و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
كه همچو كودك معصوم
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را
نثار من مي كرد
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه و درهمه جا
ميخواهمش
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:57 توسط دو عاشق يک دل
|

اينجا همه جا تاريكه. برق عشقو توي چشات ميبينم تو آغوش مني تنت چه گرمه سر تو رو سينمه. گوش كن ديگه هيچ فاصله اي نيست بين ما چشماي پاك تو از عشق ميباره
اينجا همه جا ساكت و آرومه. من صداي نفساتو ميشنوم
عطر تن تو منو ديوونه كرده
قلب من داره باهات حرف ميزنه
تو يه هديه اي واسه من از خدا
قلب من هيچوقت تنهات نميذاره
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:26 توسط دو عاشق يک دل
|

من نمي خواستم چشاتو اين جوري باروني كنم من كه نمي خواستم برام اينقدر زحمت بكشي راضي به زحمت نبودم من كه نبودم لايقت من كه نمي خواستم برام داد بزني دوستم داري براي قلبت بميرم كه انقدر دوستم داره من نمي خواستم چشاتو خسته و غمگين ببينم حالا كه برگشتي تو پيشم دل رو به دريا ميزنم حالا كه سر زدي عزيزم به كلبه ي محقرم
دل نجيب و سادتو يه لحظه زندوني كنم
بخاطر ديدن من انقدر مصيبت بكشي
كاشكي اجازه ميدادي هميشه باشم عاشقت
صداي مهربونتو بخاطرم خسته كني
چشاي بي پناه من فقط نگاتو كم داره
سايه غم رو روي نگات يه كوه سنگين ببينم
بهت ميگم خوش اومدي به خونه تنگ دلم
قابلم اگه بدوني بهت ميگم دوستت دارم. دوستت دارم
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:22 توسط دو عاشق يک دل
|

غربتم در به در شد مانند مسافری در جاده ی بی کسی
رهگذر باد شدم در سرانجام بی پایان تنهایی و دلواپسی
هر دم بسان کوچ بی کسی در اسیر فریادم بیصدا گشتم
در مقصد خاطره های گم شده جاده ای بی انتها گشتم
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 20:38 توسط دو عاشق يک دل
|

من همیشه بارونی مثل پاییزم، جدا ز دنیای غم انگیزم
دل به تو بستم اما به تو رسیدن قسمت نبود عزیزم
سوار بر قایق سرگردان ز قصه ی زندگی تنها نشستم
ز فریاد و آشوب دل خویش چو شیشه بی صدا شکستم
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:38 توسط دو عاشق يک دل
|

آسمونم. با فریاد میگم قصه زندگیم تنها قصه ی مسافره
پس گریه نکن، بزار از یادگاریهام تنها بمونه یه خاطره
حالا که وقت رفتنم شده از آسمون داره بارون میباره
خاطرات با هم بودن رو بارون باز دوباره به یادم میاره
یاد خاطرات با تو بودن زیر بارون برام قشنگه همیشه
با یاد خاطرات تو باز هنوزم اشک چشمام جاری میشه
اشک آسمون وقت رفتن باز ریخته شد خیلی بی نشون
دقایق واپسین قول بده بعد من چشمات نشن گریون
فکر من نباش دیگه آخر راه بر دلم در این سرما رسید
نقش تنهایی در درون قلبم نقش یه مسافر تنها کشید
برای بار آخر تا سر رو شونه هام میزاری گریت میگیره
گرمی دستت تویه دست سردمه تا اینکه یارت میمیره
لحظه ای که سرت رو شونه هام بود من جون سپردم
تو گفتی بی من رفتی و خاطره های قشنگت رو بردم
چشم به روی دنیا بستم و لحظه ای گشودم که دنیا نبود
آن لحظه دانستم که شب و روزم بدون تو جز رویا نبود
من که شبها در واپسین دقایق زندگیم نفس نداشتم
برای عبور از جاده جز یاد تو خاطره از هیچکس نداشتم
اشک و پاک کن، گریه نکن بر بالینم که ساده شکستم
خوب میدونی من مسافریم که در غربت جاده نشستم
من که دارم میمیرم پس دستات رو از دستام رها کن
برو قصه عاشقونت رو از قصه خزون دل من جدا کن
من که راهی نمونده برام تویه این غربت و دلواپسی
بزار که حالا به هم نمیرسیم، تو به قصه زندگیت برسی
من یه شمع رو به بادم که در شبگردیها گم شده فریادم
برای از بین بردن دلتنگی هایت فقط گاهی بکن یادم
اما حالا که من میرم تو صدام بکن که نکنه برم ز یاد تو
من هم با اشکهام تو رو فریاد میکنم که بشکنه فریاد تو
+
نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 12:3 توسط دو عاشق يک دل
|

عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني تشنگي. يعني سراب
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:1 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:29 توسط دو عاشق يک دل
|

تو نیستی هفت سینم چیدن نداره
می گن عید ولی دیدن نداره
ببین قلبم شکست اما نترسی
ترقه بازی که ترسیدن نداره
یکی خواستش دل و چیزی نگفتم
دل خالی که دزدیدن نداره
تو این دیوونه رو باز امتحان کن
ولی عاشق که سنجیدن نداره
می گی که شاید خوابم رو ببینی
چشای خیس که خوابیدن نداره
می گم که چشم تو باشه قبله من؟
می گی چش که پرستیدن نداره
هوای چشمم امشب ابر ابره
ولیکن نای باریدن نداره
نگات کاش چشمه بود و مال من بود
حالا دریاست و نوشیدن نداره
ازت خواستم پرسم اما دیدم
جواب نه که پرسیدن نداره
چه لبخندی زدی به گریه من
عزیزم گریه خندیدن نداره
نتیجه این که ما باید جدا شیم
حقیقت تلخه رنجیدن نداره
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:36 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:35 توسط دو عاشق يک دل
|

_SH_
هوای رفتن میکنی وقتی که محتاج توام
گلامو پرپر میکنی وقتی گرفتار توام
دفتر خاطراتمو با اون چشات پس میزنی
بغض صدای خستمو ببین چه ساده میشکنی
بهونه ی بودن من
چه خوبه با تو زندگی
قسمت تو سفر شدو
قسمت من آوارگی
بهونه ی خوندن من
با رفتنت چی کار کنم؟
به جای خوندن به خدا
فقط باید دعا کنم!!!!!
با رفتنت این عاشقی میمیره و تباه میشه
شهر آرزوهامونم میسوزه و نم نم آب میشه
برو عزیز تو هم برو، دنیای بی وفایی
فقط اینو بدون عزیز، اون بالا هم خدایی
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:28 توسط دو عاشق يک دل
|

آخ که چه لذتی داره ناز چشاتو کشیدن
رفتن یه راهه دشوار واسه هرگز نرسیدن
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:28 توسط دو عاشق يک دل
|

ای مرا با شور شعر آمیخته چون تب عشقم چنین افروختی ای دو چشمانت چمن زاران من پیش از این گر که در خود داشتم ای شب از رویای تو رنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش ای تپش ها ی تن سوزان من
این همه آتش به شعرم ریخته
لاجرم، شعرم به آتش سوختی
باغ چشمت خورده بر چشمان من
هر کسی را، تو نمی انگاشتم
سینه ام از عطر تو سنگین شده
شادیم بخشیده از اندوه خویش
آتشی در سایه ی مژگان من
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 12:27 توسط دو عاشق يک دل
|

ميخونم اين آواز عشق تا زنده هستم
" SH "
بی عشق نميشه زنده بود ای يار هستم
پر کن فضای خالی دنيامو با عشق
بگزار اگر می خندم با عشق بخندم
نگير معجون عشق و از لبم افسونگر عشق
بيا با من بمون، با من بمون افسونگر عشق
منی که عاشق عشقم ميدنی پای بندم
نزار بيهوده بر اين عشق و اين دنيا بخندم

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:16 توسط دو عاشق يک دل
|

من و تو قصه ی اين کهنه کتابيم مگه نه؟؟ عاشقت گشتم، تو گفتی عاشقان ديوانه اند محکوم به زندگی امّا به گناه ؟!؟!؟!
يه سؤاليم، يه سؤال بی جوابيم مگه نه؟؟
يه روزی قصه ی پر غصه ی ما تموم ميشه.
آخرش نقطه ی پايان کتابيم مگه نه؟؟
عاقبت عاشق شدی، ديدی که خود ديوانه اي
" SH "
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:15 توسط دو عاشق يک دل
|

برو مسافر من، برو سفر سلامت، نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت
" SH "
تا وقتی زنده هستم منتظرت ميمونم، برو خدا به همرات دردو بلات به جونم
اين لحظه های آخر بگو ميمونی پيشم، از فکر رفتن تو دارم ديوونه ميشم
برو مسافر من، برو سفر سلامت، نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت
ميخوام به دورت امشب پروانه وار بگردم، به اين اميد که شايد بگی بر ميگردم
آرزو دارم با تو امشب سپيده نميره، سپيده اي نباشه تورو از من بگيره
برو سفر سلامت برو مسافر من، نگو که روز ديدار بمونه تا قيامت

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:10 توسط دو عاشق يک دل
|

سعی کن چيزی را که دوست داری بدست بياوری، وگرنه
مجبور ميشی چيزی را که به دست آوردی دوست بداری
**********
عشق مثل آبه، ميتونی تو دستت پنهانش کنی
امّا آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی و ميبينی که نيست
قطره، قطره چکيده و بی آنکه بفهمی
دستت رو پر از خاطره کرده
**********
عاقل مباش که غم ديگران خوری
ديوانه باش که ديگران غمت خورن
چرا غم ميخوری از بهر مردم
مگر آنان که غم خوردن نمردن
**********
کاشکی چشمات مال من بود
تو سرت خيال من بود
مثل من که آرزومی
آرزوت وصال من بود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:9 توسط دو عاشق يک دل
|

سرسبزترين بهار تقديم تو باد
" SH "
آوای خوش هزار بار تقديم تو باد
گويند لحظه اي است روييدن عشق
آن لحظه هزار بار تقديم تو باد

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 16:8 توسط دو عاشق يک دل
|

تو بودي که بر قلب من طرح زدي
و من نمي دانستم که روزي خواهد آمد
که باد ما را از هم جدا خواهد کرد
و طرح روي قلب مرا خواهد کند و با خود خواهد برد
و من نمي دانستم که باد دلي از سنگ دارد
و آنگاه به خود آمدم که تو رفته بودي
و از تو چيزي نمانده بود جز نقشي که بر قلب من زده بودي
و من آن را تا آن هنگام که خاک شود منزل من
با خود خواهم داشت
شايد که آن طرحي باشد از گل ياس
و آن يادآور زيباترين خاطرات تو
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:29 توسط دو عاشق يک دل
|

طعنه نزن به قلب من تو ميدوني دوست داره
قلبمو دست كم نگير غير تو عشقي نداره
نزن داس غرورتو به ريشه ي وفاي من
ميدوني هوامو داره از اون بالا خداي من
توي اين دربدريها، عمر كوتاه رو نبازي
تو خراب كردي عزيزم تو بايد از نو بسازي
من نميگم مال من باش با ستاره ي خودت باش
ولي بس كن نده آزار دلمو كمتر بيازار
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 17:27 توسط دو عاشق يک دل
|

دلم گرفته آسمون
نمي تونم گريه كنم
شكنجه ميشم از خودم
نمي تونم شكوه كنم
انگاري كوه غصه ها
رو سينه ي من اومده
آخ داره باورم ميشه
خنده به ما نيومده
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:9 توسط دو عاشق يک دل
|

اومدم با صد اميد شاعر : افسانه
به دلم دادم نويد
که سپيده سر زده
شب غم به سر رسيد
به اميدی اومدم، که تو يار من باشی
امّا باز چشم های من، تورو با غریبه ديد
فصل سبز عشقمون چه زود خزون شد
دل من تو سينه پير و ناتوون شد
من همونم که يه روز، شعر و شور تو بودم
واسه ظلمت شبات، کوه نور تو بودم
چرا از ياد تو رفت، اون همه دلدادگی
من همونم که يه روز سنگ صبور تو بودم
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:4 توسط دو عاشق يک دل
|

ای درويش!
هر که عاشق نشد پاک نشد
و هر که پاک نشد، به يار نرسيد
و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکار گردانيد
پليد بماند و پاک نشد!
از جهت آنکه آن آتش که از راه چشم به
دل وی رسيده بود از راه زبانش بيرون کرد
و آن دل نيم سوخته در ميان راه بماند.
از آن دل، من بعد هيچ کاری نيايد
نه کار دنيوی و نه کار عقبی و نه کار مولی!

+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:1 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 16:0 توسط دو عاشق يک دل
|

باز هم می نگرم من زره عشاقان می روم کوه به کوه همره آن مشتاقان می زنم بر همه در تا که بگیرم نامی یا نشانی که بریزم می خود در جامی جام در قلب من و منتظر می شده است ناله های دل من همسفر نی شده است بی نفسها همه شان پر نفس از نام تو اند همه ی هم نفسان در قفس نام تو اند غرق در نام تو ام، نام تو یارای من است عشق تو در دل من، خود همه دارای من است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:21 توسط دو عاشق يک دل
|

عشق یعنی یک بغل از خاطره با تو بودن لیک در دل ساحره عشق یعنی یک صدا ی بی صدا عشق یعنی یک نوای بی نوا عشق آن دردی است درمان ناپذیر بودن و ماندن ز یک دل بی نظیر عشق آن شهری است کز دل بی غم است در نهان پیدای پنهان دردم است عشق آن نی کز درون نای خویش می شنید یا انکه می خواندش ز پیش عشق داریم تا که عشق آید پدید نمی شود عاشق ز عشقش ناپدید عشق یعنی خاطره یا یک سلام در درون خود ندیدن یک کلام عشق یعنی عشق آن دلدادگان عاشقان دیدن کنند عشق را ز جان عشق دریا است و عاشق ساحلش ساحلی بی انتها از حاضرش عشق پاک است همچو اشک عاشقان عشق بی باک است برای عاشقان عشق دریا است و موجش ناپدید عشق عاشق این چنین آید پدید عشق همچون عینکی بر چشم ماست عینکی یا ذره بین جان بهاست کز درونش هرچه بینی خوش بود یادگار عاشقان عشق است و بس

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:8 توسط دو عاشق يک دل
|

من امشب این سکوتم را همان دریای آرامی همان دریای همرازی همان گمگشته ی دیرین کجایی ای جهان دریا که دانم عاشقی لیکن تو دریای پر از آبی بیا جانم به قربانت سکوتم را شکن اما و در آخر سلامم را
نهان کردم در آن دریا
که بر انداخت مشکلها
که پنهان داشت دل ها را
که در خود داشت غم ها را
مکن از عشق خود حاشا
ندانم درد عشقت را
که شوید کینه ی دل را
در این دریای ساحل ها
مشو پیدای ناپیدا
رسان بر آبی دریا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:7 توسط دو عاشق يک دل
|

دو بيتي لحظه هايم را صدا كن مرا با حس خوبت آشنا كن مرا از عطر نابت پر كن امشب دلم را سرشار از عشق خدا كن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:48 توسط دو عاشق يک دل
|

مگه من گناهی کردم که منو تنها گذاشتی چقدر التماس کردم که دلم بی تو میمیره باشه برو الهی که اونم مثل خودت شه اما بدون خدا دیگه باهات نیست حالا برو دور شو، واسم دیگه تو مردی
مگه تو عاشق نبودی، چرا رفتی با غریبه گشتی
اما گفتی واسه این حرفها دیگه خیلی دیره
یه روز دیگه عاشق دیگری شه
روزگار هم با نامردا یار نیست
فرض کن دیگه این بازی رو تو بُردی

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:5 توسط دو عاشق يک دل
|

وقتی رفتی، قلبم ایستاد سر کوچه ی خیالت وقتی رفتی٬ شعر اشک رو من برای تو سرودم وقتی رفتی گریه کردم هم صدا با ساز بارون وقتی رفتی همه گفتن قسمتت نبود عزیزم
یکی گفتش بی خیال شو حیف اون اشک زلالت
آخه من جز یه عروسک واسه تو هیچی نبودم
یادم اومد که میگفتی حاضری واسم بدی جون
ولی از عشق و علاقم به تو یک ذره نشد کم
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:2 توسط دو عاشق يک دل
|

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنيا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد بشه
فقط اونی که عشقته، عاشقی رو بلد باشه
قيد تموم دنيا رو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قديم
اما صداشو بشنوی شب از ميون دوتا سيم
حاضری قلب تو باشه پیش چشم های اون گرو
فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو
حاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:3 توسط دو عاشق يک دل
|

روی هرچی دست گذاشتم یکی زودتر اونو برده بود همیشه بهم می گفتن تو دوباره دیر رسیدی گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش نیمکتِ رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه قبل من یکی طلسم قلعه دور و شکسته هدیه ای که دیده بودم قبل من یکی خریده بود
روی سرنوشتم انگار مُهر این حادثه خورده بود
دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا نا امیدی
قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش
آخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده میگه
حالا رفته توی قلعه خوش و بی غصه نشسته
من همون مسافرم که به مقصد، باز نرسیده بود
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:37 توسط دو عاشق يک دل
|

چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن بر و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره گفتی که منو دوست نداری گله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده گفتم که کمی فکر خودم باشم رفتی تو خدا پشت و پناهت خدانگهدار
يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی
به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن
چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمیره
بين عشق منو تو فاصله ای نيست
گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست
انوقت جزعشق تو درخاطر من شعله ای نيست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست خدانگهدارت
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:29 توسط دو عاشق يک دل
|

تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست از تو، تاما، سخن عشق همان است که رفت بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما تو چه رازی که به هر شیوه تورا میجویم شب که آرام تر از پلک تو را میبندم این که پیوست به هر رود که دریا باشد من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
که در این وصف، زبان ديگر گویا نیست
غزل توست که در قولی از آن، اما نیست
تازه می یابم و باز، اثری پیدا نیست
در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست
از تو گر موج نگیرد، به خدا دریا نیست
این تو هستی که سزاوار تو، باز اینها نیست
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:37 توسط دو عاشق يک دل
|

چقدر نامه نوشتم برای چشمانت بدون یاد تو قلبم کویر می ماند صدای پای نفسهات بارانی ست به پشت پلک خیالم تلنگری کافی ست نفس نفس به امید تلالو ی نورم چقدر فاصله، ای دل... چقدر دور از هم شده قرار نگاهت به روی چشمم حک
چقدر بی تو نشستم به پای بارانت
دلت برای دو چشمم ترانه می خواند
هوای شهر خیالم عجیب طوفانی ست
هنوز اشکهای قسم خورده ی دلم باقی ست
عجیب بی کس و تنها از اسمان دورم
به یاد عشق تو تنها من و دل و این غم
بدان نشسته ام اینجا به پای تو بی شک
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:35 توسط دو عاشق يک دل
|

خانه عشق مرا امروز ویران کردی عشق تو آخر بسوزاند این دلم
پایه قلب مرا دیروز ویران کردی
این دلم آخر چرا نیم سوز ویران کردی
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:9 توسط دو عاشق يک دل
|

سفر کردم به شهر بی ستاره ولی دیدم که غم اونقدر زیاده گرفتم چتری روی سرم زود نفهمیدم که جنس غم چی بوده درست کردم با عشقت جون پناهی
که گفتم شاید اونجا غم نباره
که هر جا پابذاری غم بباره
ولی غم کرده اونو پاره پاره
که چتر من به زیرش زاره زاره
چنین ابر غمو کردیم بی چاره
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 18:7 توسط دو عاشق يک دل
|

ماه من غصه نخور، زندگی جزر و مد داره ماه من غصه نخور، همه که دشمن نمی شن ماه من غصه نخور، مثل ماها فراوونه ماه من غصه نخور، گریه پناه آدماس ماه من غصه نخور، زندگی خوب داره و زشت ماه من غصه نخور، ماها که تب نمی کنن ماه من غصه نخور، خیلیا تنهان مثل تو ماه من غصه نخور، زندگی بی غم نمی شه ماه من غصه نخور، حافظ واست وا می کنم ماه من غصه نخور، دنیا رو بسپار به خدا
دنیامون یه عالمه، آدم خوب و بد داره
همه که پر ترک، مثل من و تو نمی شن
خیلی کم پیدا می شه، کسی رو حرفش بمونه
تر و تازه موندن گل ما اشک شبنماس
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماها که از آدما کمک طلب نمی کنن
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
شعراشو می خونمو تو رو مدارا می کنم
هردومون دعا کنیم تو هم جدا، منم جدا
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:24 توسط دو عاشق يک دل
|

نکنه نگاهتو سايه اي از غم بگيره تا منو داري ديگه غصه ي فردارو نخور اين دل پاک و مهربونم
چشماي قشنگتو يه لحظه ماتم بگيره
همه هستيم به فداي روي مثل گل تو
من که هيچي ندارم هرچي که دارم مال تو
بيا و تمام گلهاي بهارم رو بگير
تو تمام شاديهاي روزگارم رو بگير
خنده هام مال تو، خنده ي لبهامو بگير
دست بذار تو دست من، گرمي دستامو بگير
همه ي ستاره هاي آسمونم مال تو
تک تک ترانه هاي عاشقونم مال تو
همه ي دارو ندارم گرچه قابل تو نيست
تا ابد اين دل پاک و مهربونم مال تو
عزيزم گله نکن با بي قراري
عزيزم غصه نخور تا منو داري
عزيزم گله نکن با بي قراري
عزيزم غصه نخور تا منو داري
جون من فداي تو، حسرت دنيارو نخور
کوله بار خستگيهاتو بذار رو دوش من
واسه تو يه تکيه گاهم بيا تو آغوش من
آره آره آره آره مال تو
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:46 توسط دو عاشق يک دل
|

چي مي شد اگر دل آشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد چي مي شد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نمي شد چي مي شد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه چي مي شد زير باران نگاهت، گل نيلوفري را ديده بودم چي مي شد زير سقف نيلي، شب كنارم عاشقانه مينشستي
پرستوي نگاهت ناگهان از دل آشفته من هجرت نميكرد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نمي شد
و يا در آخرين مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
نميگفتي مسافر هستي، امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 10:42 توسط دو عاشق يک دل
|

طعنه نزن به قلب من، تو ميدوني دوست دارم نزن داس غرور تو، به ريشه ي وفاي من توي اين دربدريها، عمر كوتاه رو نبازي من نميگم مال من باش، با ستاره ي خودت باش
قلبمو دست كم نگير، غير تو عشقي ندارم
ميدوني هوامو داره از اون بالا، خداي من
تو خراب كردي عزيزم، تو بايد از نو بسازي
ولي بس كن نده آزار، دلمو كمتر بيازار
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 6:23 توسط دو عاشق يک دل
|

آرزوي مرگ كردم، مرگ هم يادم نكرد
دنياي بي مروت لحظه اي شادم نكرد
بيش از اين مردم دنيا دلشون درد نداشت
هيچ كس غصة اين را كه چه مي كردم نداشت
چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمونيم زمين اين همه " نامرد " نداشت
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:6 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 9:4 توسط دو عاشق يک دل
|

من پذیرفتم شکست خویش را من پذیرفتم که عشق افسانه است می روم، از رفتنم تو شاد باش گر چه تو تنهاتر از من میروی
پند عقل های دوراندیش را
این دل دور آشنا، دیوانه است
در عذاب رفتنم، آزاد باش
آرزو دارم تو هم عاشق شوی
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:57 توسط دو عاشق يک دل
|

با تو چه زندگیهایی که تو رویاهام نداشتم چه سفرها با تو کردم و چه سفرها تو رو بردم دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم دارم از تو مینویسم، دارم از تو مینویسم
تک و تنها بودم اما تو رو تنها نمی گذاشتم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
از تو که با یه نگاهت، زیر و رو شد روزگارم
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:55 توسط دو عاشق يک دل
|

كاش قلبم درد چنداني نداشت برگه هاي آخر تمرين عشق كاش مي شد راه سخت عشق را
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
ترسي از يك روز باراني نداشت
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:53 توسط دو عاشق يک دل
|

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت اشک من رنگ شفق یافت ز بیمهری یار برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب آن که پرنقش زد این دایره مینایی فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت شاعر: حافظ
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد
طالع بیشفقت بین که در این کار چه کرد
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:19 توسط دو عاشق يک دل
|

با من ای عشق اگر خوب و اگر بد باشی سر به هر گوشه ی این شهر که گفتی زده ام میرسی با نفس شعله ورت تا در من مثل آوار فرا می رسی و می گویی معنی روشنی از جاده نخواهی دانست همسفر با من اگر باشی یا نه باشی شاعر: محمود سنجری
طپش حس من این است که باید باشی
هم بر این باور و امید که شاید باشی
شاهد خیزش یک حس مجرد باشی
فرصت نیست برایت که مردد باشی
مگر آواره اندوهی ممتد باشی
دوست خوب من ای عشق مؤید باشی
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 8:13 توسط دو عاشق يک دل
|

از غم هجران تو، دیوانه ترینم از بابت عشق تو من، دلداده ترینم رنج من از غم و فراق توست وقتی حرف از معرفته، تنها و تنها حرف توست
از غم بی وفاییت، آواره ترینم
از بابت خوبیهات به من، شرمنده ترینم
تا زبان باز میکنم، تنها حرف از مرام توست
وقتی هم که حرف توست، فکر من تنها با توست
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 15:39 توسط دو عاشق يک دل
|

اين شعر رو فقط برای جيگرم گزاشتم تو وبلاگ، برای اينکه بگم بهش که خيلی دوسش دارم.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 20:14 توسط دو عاشق يک دل
|

از عشق تو مجنون بیابان گشتم بیابان چاره عشقم بیاموخت
بیابان گرد، اکنون بیابان گشتم
که امروز ممنون بیابان گشتم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:58 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:54 توسط دو عاشق يک دل
|

من از تنهايي اشباعم، لبريزم دلم دل نيست، دريا نيست، مرداب است که نوري هم به رخسارش نمي تابد من از تنهايي اشباعم، لبريزم تو اي دريا مرا در خويش پنهان کن دلم دل نيست، دريا نيست، مرداب است تو اي همسايه در من زندگي سازي يکي در گوش من انگار مي گويد
غروبي سرد و غمگينم، پاييزم
که موجي هم سراغش را نميگيرد
نه شوق زيستن دارد، نه مي ميرد
غروبي سرد و غمگينم، پاييزم
به موجي آه مرا امروز مهمان کن
مرا چون موج دريايي خروشان کن
برايم تو مثل يک آوازي
گلي امروز در مرداب مي رويد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:17 توسط دو عاشق يک دل
|

بگذار که در حسرت ديدار بميرم دشوار بود مردن و روی تو نديدن بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ بگذار که چون شمع آب کنم پيکر خود بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام بگذار شوم سايه ايوان بلندت ميميرم از اين درد که جاني دگر نيست تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
بگذار به دلخواه تو، دشوار بميرم
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
در دامن شب با تن تب دار بميرم
سويت خزم و گوشه ي ديوار بميرم
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:8 توسط دو عاشق يک دل
|

براي هميشه امروز، دور اسمت خط كشيدم تو برام فقط يه خوابي كه تو چشمام خونه داره دلم عاشقت نمي شه، اينو خوب بدون هميشه راه ما با هم يكي نيست، ما زمين و آسمونيم برو با خاطره ي خوش از من خسته جدا شو دلم عاشقت نمي شه، اينو خوب بدون هميشه براي هميشه امروز، دور اسمت خط كشيدم تو برام فقط يه خوابي كه تو چشمام خونه داره دلم عاشقت نمي شه، اينو خوب بدون هميشه راه ما با هم يكي نيست، ما زمين و آسمونيم برو با خاطره ي خوش از من خسته جدا شو دلم عاشقت نميشه، اينو خوب بدون هميشه
با همه بدي و خوبي، ديگه از تو دل بريدم
تويي اون قصه كهنه كه برام فايده نداره
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
برو از دلم جدا شو، نمي شه با هم بمونيم
اينه تقدير من و تو، گريه بسه، بي صدا شو
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
با همه بدي و خوبي، ديگه از تو دل بريدم
تويي اون قصه ي كهنه كه برام فايده نداره
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
برو از دلم جدا شو، نمي شه با هم بمونيم
اينه تقدير من و تو، گريه بسه، بي صدا شو
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:24 توسط دو عاشق يک دل
|

من در دل شکستن خیلی مهارت ندارم دل شکستن همچو قتل آدمی است
در دل شکستن اصلا جسارت ندارم
در این شکستن حتی نظارت ندارم
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:43 توسط دو عاشق يک دل
|

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمی ره دل من یه دریا خون بود، چشم تو یه دنیا تردید شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن تو چرا از این جا رفتی تو که مثل قصه هایی شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت شب رفتن تو غربت جای اونجا، اینجا پیچید شب رفتن تو دیدم یکی از قناریا مرد شب رفتن تو دیدم خیلیِ غمای شاعر برو تا همه بدونن سفرم انقدرا بد نیست
واسه هر کسی که گفتم قصه شو آتیش گرفته
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
گله ام از چه چیزی باشه، نه بدی نه بی وفایی
قحطی سفیدیا بود، همه انگار مشکی بودن
من تا میخواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت
اون که واسم همه چیز بود، آره تنها یادگارت
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید
فرداش اما دست قسمت اون یکی رم با خودش برد
روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 16:21 توسط دو عاشق يک دل
|

گرید و سوزد و افروزد و خاموش شود عاقبت دست در آغوش نگارش ببرند شاعر: مهدي کیومرثی ای هميشه مهربون، تو زندگيم بمون
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی
هر که یک بوسه گیرد ز لب یار کسی
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:25 توسط دو عاشق يک دل
|

گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن گریه کن حالا حالاها از هم باید جدا باشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداش گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد گریه کن برای رویایی که قسمت نمی شد گریه کن برای خوابا که فقط یه خواب بودن گریه کن برای اولا که عاشقونه بود گریه کن بذار تمام عقده هات شسته بشه گریه کن واسه همه، واسه خودت، برای من گریه کن که آینه شه باز اون چشمای روشنت
واسه اینکه دیگه نمی شه بیام تولدت
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن
بنشینیم منتظر معجزه خدا باشیم
به خدای آسمونامون دارم گلایه می کنم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم
دلای من و تو یه فردا امیدی نداش
گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نشد
واسه آرزوهامون که همشون حباب بودن
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود
حق داره آدم یه وقتا از خودش خسته بشه
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن
واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:57 توسط دو عاشق يک دل
|

آخه تا کی بکشم منت چشمای تو رو یه روز آفتابی می شی یه روزم ابری و سرد این همه میان سراغم به هوای عاشقی چرا هر کسی رو دوست داری تو رو دوست نداره دلای دریایی شونو به رخ من می کشن منو منتظر بذار هر جور که تو راحتی دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم تا یادم نرفته یک بار واست بگم
بذارم به پای چی وعده بی جای تو رو
کدومو باور کنم گرما یا سرمای تو رو
من یادم میاد فقط چشمای زیبای تو رو
نمیدم حتی به کسی تلخی حرفای تو رو
نمیدم به هیچ کدوم یه موج دریای تو رو
چی می خوام مگه فقط ساختن فردای تو رو
راز فتح قلعه قشنگ رویای تو رو
من نمی دم به کسی تا عمر دارم جای تو رو
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:53 توسط دو عاشق يک دل
|

وقتی میای صدای پاهات از همه جادّه ها میاد تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن تو میرسه ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم وقتی تو نیستی، قلبمو واسه کی تکرار بکنم دست کبوترای عشق، واسه کی دونه بپاشه عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو
انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد
هر چی که جادّست رو زمین، به سینه ی من میرسه
اگه تو رو داشته باشم ، به هر چی می خوام میرسم
گلهای خواب آلود رو واسه کی بیدار بکنم
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
عمر دوباره ی منه، دیدن و بوییدن تو
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:17 توسط دو عاشق يک دل
|

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
سوگند وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
فرسنگها را خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودم پنهان می گردد
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
عشقت زندگیم را گلباران کرده است
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:15 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط دو عاشق يک دل
|

ماه اگه تو رو ببينه کلي منت ميکشه
جلوي آينه نرو آينه خجالت ميکشه
پيش گلدونا نرو به چشمات عادت ميکنن
همين الانم دارن به من حسادت ميکنن
نرو بيرون از خونه آدما عاشقت بشن
نميدونن چقدر راهه تا لايقت بشن
ديگه دوست پيدا نکن يه وقت منو گم ميکني
بعد ميگم شايد داري بهم ترحم ميکني
به کسي نگاه نکن آدما طاقت ندارن
عاشق چشات ميشن ولي محبت ندارن
وقتي مهموني ميري موتو پريشون نکني
بچه هاي مردمو يه وقتي مجنون نکني
حوصلت که سر ميره نرو کنار پنجره
که نگن دوباره اين واسه کسي منتظره
هرکي گفت دوست داره يه وقت باور نکني
هرچي کاشتم توي اين سالا تو پرپر نکني
واسه هيچ کسي غير من يه وقت ناز نکني
دوتا بال دادن بهت يه موقع پرواز نکني
تو مسير زندگي يه وقتي تنهام نذاري
نرسيدم به نگاه عاشقت جام نذاري
تو به باغچه آب نده امشب شايد گل بکنه
فردا که نيستي نمي تونه تحمل بکنه
زير بارون نريا ظرفيتش خيلي کمه
فکر نکن هرکي مي گه عاشقه مثل منه
ماه اگه دلش شکست يه وقت نري کمک
نکنه يادت بره تنهاييهاي پسرک
هوس گردش دنيا نکني نري سفر
که منم مجبور بشم بهت بگم منو ببر
فانوس چشماتو تو کوچه ها روشن نکني
قلباي آدمارو مثل دل من نکني
عاشق کسي نشي يه وقت من از يادت نرم
نکنه ديگه نري سراغ شعر دفترم
بودنت با من واسه قلب تو دردسر نشه
شعراي من پيش چشماي تو بي اثر نشه
نکنه با حرف عاشقانه اذيتت کنم
تو رو وادار به شکفتن محبتت کنم
کاش ميشد فقط يه بار چه توي خواب چه بيداري
واسه دلخوشيم يه جور ميگفتي دوسم داري
کاش ميشد اسم منو بيشتر از اين صدا کني
من نگاهت ميکنم تو هم به من نگاه کني
به گلا نگا نکن بذار که زندگي کنن
بذا با خيال عشقت رفع تشنگي کنن
به سوالاي عجيب آدما جواب ندي
از کسي نامه نگيري منو باز عذاب ندي
اگر از من کسي رو ديدي که مهربونتره
اسمشو که مي ياري برق از نگاهت مي پره
ولي خسته كه شدي بيا دلم منتظره
دلتو بهش بده اگردیدی عاشق تر
خيلی دوست دارم عزيزم، يادت نره که چه چيز هايی بهت سفارش کردم. ![]()
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:2 توسط دو عاشق يک دل
|

کاش می شد گریه ما بیاد جای خنده ها کاش که صدای گریه ام، گوش بهارو کر کنه کاش که یه روز تا همیشه دلا پر از ماتم بشه کاش که از آسمون بیاد جای بارون سنگای سخت کاش که یه روز زلزله ها دنیا رو ویران بکـنن کاش که یه سیل بیاد تو شهر همه رو بی خونه کنه اما خدايا، تو رو خدا نذار اینا رو بخونم اما اگه یارم نیاد، اون یار ناز من نیاد
کاش تو دلم هلاک بشن پروانه ها، پرنده ها
فصل نهایت غمم، گنجشکارو پرپر کنه
خوراک هر شب دلا، غصه بشه یا غم بشه
الهی خشکسالی بشه، خوراک بشه چوب درخت
ریشه این آدما رو از بیخ و از بن بکنن
کاش که کنار خونه ها عقرب و مار لونه کنه
نذار بگم تا همیشه می خوام که غمگین بمونم
اینقده نفرین می کنم تا یه روزی بلا بیاد
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:25 توسط دو عاشق يک دل
|

مرا درياب امشب اي خجسته ابر باراني پريشان مي سُرايد باد در گوش سپيداران هزاران درد امشب در دلم چون شمع مي سوزد چه طاقت ها که در من بود و کار بسته را نگشود چه داني از قفس؟ پرواز کن، پرهيز کن از من سبو همچو پري پوشيده روي از چشم اهريمن گرفته شعر من بوي خوش ياد تو را امشب خانه اي دارم به دوش و ساغرم خاليست
به باغ تشنه مي مانم که دارد رو به ويراني
که پيشاهنگ طوفان است ابر سردِ طوفاني
که دارد باور خاموشي از من در چراغاني؟
چو ساحل مي زنم دست پشيماني به پيشاني
مرا بگذار با تنهايي و سر در گريباني
کجا مستي دهد در موسم گل باده پنهاني؟
چو دريا مي کنم مهتاب را آيينه گرداني
نهم سر بر سر ديوار، چون دارم پريشانی
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:18 توسط دو عاشق يک دل
|

و عشق... آمد و نبض زمان دگر گون شد
جهان قيافه ی ديگر گرفت و مجنون شد
دو شاعر از لب داغ خدا دميده شدند
و عشق بار گرانی به دوشش افزون شد
يکی ش مرد، که پابند عشق خود شده بود
دلش شبيه اناری ترک ترک خون شده بود
و زن؛ که پلک زد و پشت چشم نازک کرد
و دل به مرد سپرد و براش خاتون شد
خوشش نيامد و شاعر به درد سر افتاد
بدون چون و چرا از بهشت بيرون شد
<<لقد خلقنا الانسان فی کبد>> را خواند
از آن به بعد جدايی در عشق قانون شد
خدا به عهد خودش پشت پا نخواهد زد
قسم به ذات خودش خورد و بعد مديون شد
که خواب عاشق و معشوق را بياشوبد
و سرنوشت...، معمای چرخ گردون شد
و شعر آمد و تسکين درد عاشق بود
جهان شاعر از آن پس هميشه موزون شد
بدون پلک زدن پای جاده ها دق کرد
و خسته پا شد و راهی کوه و هامون شد
ميان متن نفس گير و کلمه های لجوج
بهشت گمشده را؛ هی سرود و داغون شد
و کم کم از سر ناچاری از نفس افتاد
و دلخوش از شب و شعر و شراب و افيون شد
و عشق...، رمز همين زندگی و مرگش بود
که تا ابد مرض شاعران مجنون شد
شاعر: عبد الرضا کوهمال جهرمی
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:13 توسط دو عاشق يک دل
|

بانـــوی خــوش تراش غــزلهای من برقص
مستم من امشب و تو بيا جای من برقص
گرمـیم حرارت غزل است، اين به جــای تب
هــذيان عــاقـلانه و گــويــای مــن برقــص
اينجا که نيست شور ســرابی تو آب شـو
لب بر لبم دوبــاره مسیــحـای من برقــص
چــرخی بـزن که پــخش شود بوی دامنت
در پـرده های وسوسه، حـوای من برقص
بگـــذار دســت وحــشی باد از تــو بگـذرد
برگيرد از تو جــامه و شــولای مـن برقــص
انـــدام خــاکی تـــو و لــب های گــرم من
عريـان و مست و پاک به فتوای من برقص
درحــالــتـی که تـک به تکی با تـنم بخوان
يک لحظه در خيال، هــم آواي من برقص
وای، ای زمين گنگ، سکـون را اراده کن
ای آســمان، ببار و همــپای مــن برقــص
تعبـــير شد ضــمير غزل، مستند شدم
اينـــک شما به جـای معمای من برقص
شاعر: فاطمه شمس
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:40 توسط دو عاشق يک دل
|

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها, يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون, از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا حسرت بي وفاييه
جرم تمومشون فقط, لذت آشناييه
اين روزا چشماي همه غرق نيازو شبنمه
رو گونه ي هر عاشقي, يه قطره بارون غمه
اين روزا عادت گلا, مرگ رو بهونه کردنه
کار چشماي آدما, دل رو ديونه کردنه
اين روزا دستها هم ديگه تو قلب هم جا ندارن
يه وقتا توي زندگي, هم ديگرو جا ميذارن
اين روزا اشکامون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما, عکساي يادگاريه
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:26 توسط دو عاشق يک دل
|

روزها و شب ها فکر کردم که نامی برازنده تو بیابم دیدم که نامی برازنده تر از بانوی شرقی نمی توان بر تو نهاد. بانوی شرقی من ای که انوار طلایی خورشید لانه در گیسوان تو دارد، ای که فرمانروایی طلوع خورشیداز چشمه حیات بر دستان توست. آب حیات را از کجا می جویم که چشمه حیات چشمان توست، گرمی خورشید را کجا جویم زمانی که گرمی دستانت را دارم، نور خورشید را کجا خواهم زمانی که روشنی چشمانت را دارم. نمی توانم تو را تفسیر کنم، از تفسیر تو عاجزم، برایم سخت است دوست داشتن تو را فریاد بزنم، ولی به بلندای سکوت فریاد می زنم که دوستت دارم. اي تو مشرقي ترين بانوي قصه تويي تنها دليل بودن من تويي تنها نشونه توي غربت سكوت مبهمت فرياد بارون بگو بانوي شرقي از ترانه بمون با من بمون تا شام آخر
برابر با گل و شعر و ترانه
ميون قصه هاي عاشقانه
براي چشم روشن ستاره
به ياد تو مي خونم من دوباره
بچين موج هاي آبی از كرانه
براي موندنم تويی تنها بهانه
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:21 توسط دو عاشق يک دل
|

دوباره شب شد و من تك وتنها پشت پنجره نشستم تا فقط به خاطر تو تموم ستاره هاي آسمون رو بشمارم... هر بار كه ميخوام شروع كنم ستاره ها رو بشمارم چشماي تو رو تو آسمون مي بينم ديگه اون الماس هاي قشنگ منو مي شناسن ومي دونن كه هر وقت طلوع كنن من منتظرشون هستم... حالا ديگه اون چراغ هاي آسموني با خاموش و روشن شدنشون دارن مي گن كه خورشيد خانم كفش هاي طلايي شو پاش كرده و داره مي آيد... رو تن شيشه اسم تو رو مي نويسم شيشه گريه مي كنه!!! تا هر وقت بخواي منتظرت مي مونم تا بهت بگم دوستت دارم. دوباره بارون مي ياد بارون از چشم قشنگت سهم چشماي سياهت دوتا مصرع شعر زرده چي ميشه وقتي مي خوابم عكس چشمتو ببينم روزي كه تنهام گذاشتي خاطراتم رفته بر باد چي ميشد بازم مي شدي مرهم دردم
گريه هاي دونه الماس نشوني از دل تنگت
نم نم بارون چشمات رو نديدم پشت پرده
از نگاه مهربونت يه سبد شادي بچينم
مثل عاشقي كه يارش خوبي هاشو برده از ياد
گرمی دستای نازت بستری بر تن سردم
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:15 توسط دو عاشق يک دل
|

اين بار خواهم آمد با يك سبد ستاره با يك بغل مهتاب با يك دشت لاله تو را صدا خواهم زد، بر بلنداي صداي خويش خواهم ايستاد آنجا كه فرياد پيش ديدگان تو چهره بر زمين مي سايد، آنجا كه عشق تنهاي تنهاست و پشت و پناهي جز وسعت ديدگانت ندارد... آنجا كه كرانه هاي آسمان هر روز زردي فلق را به گيسووانت و سرخي شفق را به گونهايت تقديم مي كنن و چه بي ريا به تصنيف تو مشغولند... كمكم كن... تو بگو... لحظه اي عشق درنگي بر جا...، خواهم كه در چشمه حيات هستي تن فرو شويم تا در زلالي اشك چشمانت خود را تماشا كنم بر عمق وجود تو سير كنم و توقفي زيبا بر آستانه تماشا گه راز وجود تو و بي محابا در قلبت فرياد زنم كه تا هميشه دوستت خواهم داشت. مـيتوني غزل غزل تــرانه بــاشي بـراي شــكستن بـغـض تــــرانـم مي توني بغل بغل ستاره باشي واسه گريه هاي معصوم شقايق مي توني به صافي يه شيشه باشي واســه شـكفتن گـل روي شـاخه
مي توني يه شعر عاشقانه باشي
مي توني تو بهترين بهانه باشي
مي توني يه خنده ی دوباره باشي
مي توني تو آخرين اشاره باشي
مي توني آرزوي هميشگی باشي
مي توني يه ساق و برگ و ريشه باشي
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:13 توسط دو عاشق يک دل
|
