منم اونی که تنهاست
گمشده توي غزل هاست
اوني كه تنهاترينه
بي ستاره توي شب هاست
اوني كه دلش شكسته
با نگاه سرد و خسته
اوني كه بي همزبونه
توي اين دنيا كه پسته
منم اونی که خیلی تنهاست
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:19 توسط دو عاشق يک دل
|

در غریبانه ترین لحظه های تنهایی خویش
چشمانم را تقدیمت میکنم
تا هیچ گاه به پاکی عشقمان شک نکنی
دوستت دارم ای بهترینم......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:23 توسط دو عاشق يک دل
|

با سکوت خيلي از مشکلها خود به خود حل ميشه
وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي
وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري
وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد
و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني
سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه
وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم
اما
خيلي وقتها
نبايد سکوت کرد و ما سکوت ميکنيم
مثل وقتي که آخرين فرصت و
از دست ميديم براي گفتن دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:31 توسط دو عاشق يک دل
|

من از سرزميني مي نويسم که هيچ طلوعي در انتظارش نيست. اي عشق تا بي نهايت پرواز دوستت دارم
سرزميني که باران موسيقي ثانيه هايش است و راز بهار همان رازيست که پروانه ها مي کوشند تا آن را بر روي آسمان زيباي دل نگاره زنند....
ولي پيوسته در حسرت باز شدن پيله ها مي سوزند....
مي گويند دل عاشق هميشه به عشق اميدوار است
من هم تمام اميدم تويي
عمق چشمانم و نگاه بي سويم تورا طلب ميکند، چهره ام از پشت پنجره به دنبال تو سوسو ميکند.... و دستانم تنها به اميد آن که شايد روزي بيايي و اين آرزوي خفته بر روي کاغذ را مچاله نکني مي نويسد:
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:0 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:15 توسط دو عاشق يک دل
|

در خلوت تنهاييم
حضور مبهمت و تصوير گنگ نگاهت
مرهمي است بر دردهاي کهنه ي قلبم
بي تو...
شب هايم بدون شب گرد عشق
مرگبار ترين شب هاست...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:12 توسط دو عاشق يک دل
|

کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد کاش مي شد خالي از تشويش بود کاش تا دل مي گرفت و مي شکست کاش با هر دل، دلي پيوند داشت
حرفهاي تازه را آغاز کرد
برگ سبزي تحفه ی درويش بود
عشق مي آمد کنارش مي نشست
هر نگاهي يک سبد لبخند داشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:29 توسط دو عاشق يک دل
|

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد. دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلامش مرا در عشقش غرق مي کند. دلم براي کسي تنگ است که تنم آغوشش را مي طلبد. دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند. دلم براي کسي تنگ است... عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني سست و بي پروا شدن
عشق يعني ديدن بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني قطعه ي شعري نا تمام
عشق يعني بهترين حسن ختام
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 20:10 توسط دو عاشق يک دل
|

عزیزم دلت هميشه زندان من است آن روز كه لحظه وداع من و توست 
آتشكده عشق تو از آن من است
آن شوم ترين لحظه پايان من است
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 15:56 توسط دو عاشق يک دل
|

ميذاري من بسوزم تو هم تماشا کني؟ ميذاري بارون بياد از اين چشاي خسته؟ ميذاري من ببافم با روياهام يه قالي؟ ميذاري بيام تو قلبت؟ منو تو دلت راه ميدي؟ ميذاري بگم زلالي مثل خود فرشته؟ ميذاري هر جا باشي منم باشم کنارت؟ ميذاري من خيالم از همه راحت باشه؟ ميذاري حسودي کنم حتي به فيلم و تصوير؟ ميذاري تو رو بدزدم بريم يه جاي خلوت؟ ميذاري بگم نگاهت, رنگين کمونو مات کرد؟ ميذاري برم رو ابرا با بال عاشق باد؟ ميذاري بگم که چشمات يعني خود معجزه؟ ميذاري اين بار ديگه به ادما راست بگم؟ ميذاري برات بيارم باغ گل بنفشه ميذاري بيشتر از من کسي برات نميره؟ ميذاري پرپر بشم واسه يه بار ديدنت؟ ميذاري بگم که کم کم تموم ميشه طاقتم ؟ ميذاري بيام فدات شم؟ ميذاري بگم ديوونم؟ ميذاري غصه هاتو با مژه هام پاک کنم؟ ميذاري برات بميرم؟ ميذاري به پات بسوزم؟ ميذاري مثل عروسک با يه نگاه معصوم ميذاري با ياس و مريم برات کلبه بسازم؟ ميذاري کنار چشمه, تو رو اب ببينم؟ ميذاري افسانمون تو همه جا بپيچه؟ ميذاري بگم که برفا به هواي تو سفيدن؟ ميذاري چراغوني شه دفتر خاطراتم؟ بذار با داشتن تو به عشق تو زنده شم بذار که ثابت کنم از من ديوونه تر نيست
اگر ديدي لايقم, فکري واسه ما کني
ميدوني مهرت عجيب به دل من نشسته
روش بشينيمو بريم جزيره ي خيالي
ديگه غريبه نيستم, به ديوونت جا ميدي؟
اينا رو, رو پيشونيت خود خدا نوشته
خواب تو رو ببينم, بيام تو روزگارت
با ديگران بودنت قد يه صحبت باشه
به کسي که دوستت داشت تو هم نداشتي تقصير
فقط من و تو باشيم, يه ساحل و يه نيمکت
قسمت چه جوري منو ديوونه ي چشات کرد
بگم چه خوب شد خدا تو رو برام فرستاد
اومدنت نعمته, يه هديه, يه جايزه
از تو و جادوي تو هرچي دلم خواست بگم
شهرامونو پيش هم بذارمش تو نقشه
قول ميدي که تو قلبت کسي جامو نگيره؟
غنچه ها رو وا کنم براي خنديدنت
مي خوام بيام کنارت, منتظر فرصتم
اگه لايق تو باشم, ميذاري پيشت بمونم؟
حرير روياهاتو, با بوسه نمناک کنم
ميذاري با عشق تو سفيد شه رنگ روزم؟
کنج اتاقت باشم بي سر و صدا و اروم؟
من تو رو داشته باشم, از همه بي نيازم
ميذاري تا دنيا دنياس من تورو خواب ببينم؟
دنيا بايد بدونن, زندگي بي تو هيچه
نباشي پروانه ها به شمعها دل نميدن
ميذاري بگم هميشه, هر جا بري باهاتم؟
پيش چشاي نازت اب شم و شرمنده شم
هيچکسي از عشق من تو دنيا بي خبر نيست
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:5 توسط دو عاشق يک دل
|

گاهی عشق، آنطوری که ما فکر می کنیم تعریف نمی شه، همیشه هر چقدر یک رابطه منافع داشته باشد، قسمتهای تاریک هم دارد... اگر میخواهیم یک رابطه اثر بخش و مفید داشته باشیم یکی از کارهایی که باید انجام بدیم این هست که راحت احساساتمان را به زبان بیاریم، با بیان کردن روشن احساسات و نگرانی ها بدون متهم ساختن، سرزنش کردن، یا حتی دست انداختن طرف مقابل باعث می شویم که اون به همه ی حرفهای ما گوش دهد. اما ما آدمها اکثرا" در بیان کردن احساساتمون بطور ساده و روشن دچار مشکل هستیم و همیشه اون رو تعبیر دیگری می کنیم و همیشه دوست داریم خودمون رو پیچیده نشان دهیم... نفرت و کینه ای که با عشق، کاملا" زدوده شود، به عشق تبدیل می شود، و آن عشق، از عشقی که با سابقه ای از نفرت همراه نبوده، حادتر است. زیرا کسی که عشق ورزیدن به چیزی را آغاز کند که قبلا" از آن نفرت داشته، یا موجب رنجش او می شده است، نه تنها صرف عشق ورزی برایش لذت بخش است، بلکه لذت ناشی از تلاش برای زدودن رنج نفرت را نیز به آن می افزاید. الیوت ارونسون
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 11:34 توسط دو عاشق يک دل
|

عشق يعني، زندگي در يك بهشت
عشق يعني، انتهاي سر نوشت
عشق يعني، قطره اشك صدف
مستي و رقص سماواتي دف
عشق يعني، گريه هاي چشم خمار
بوسه هاي مهر بر لب يار
عشق يعني، شور آتش در نفس
ضجه هاي زندگي كنج قفس
عشق يعني، موج بر درياي مهر
نور لبخند ستاره در سپهر
عشق يعني، شمع دل افروختن
همچو پروانه در آتش سوختن
عشق يعني، معرفت يعني شعور
عشق يعني، اشك خونين در ميان چشم كور
عشق يعني، علت آوارگي
بي ريا بودن، صفا و سادگي
عشق يعني، اسب وحشي بي سوار
عشق يعني، همچو مجنون در گريز از روزگار
عشق يعني، سينه اي آغوش راز
عشق يعني آنچه بر هر كس نياز
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:26 توسط دو عاشق يک دل
|

روزي پسر كوچكي در خيابان سكه ی يك سنتي پيدا كرد. او از پيدا كردن سكه آن هم بدون زحمت خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد كه او بقيه روزهاي عمرش هم با چشمهاي باز سرش را به سمت پايين بگيرد و به دنبال سكه بگردد. او در مدت زندگيش 296 سكه ۱سنتي/ 48 سكه 5 سنتي/ 19 سكه10 سنتي/ 16 سكه 25 سنتي/ 2 نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده پيدا كرد. يعني جمعا 13 دلار و 26سنت. اما در برابر بدست آوردن اين ثروت او زيبايي دل انگيز 31396 طلوع خورشيد/ درخشش 157رنگين كمان و منظره درختان افرا را از دست داد.
او هيچگاه ابرهاي سفيدي را كه بر فراز آسمانها در حركت بودند نديد. و پرندگان در حال پرواز/ درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر هرگز جزيي از خاطرات او نشد.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 1:20 توسط دو عاشق يک دل
|

+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 13:24 توسط دو عاشق يک دل
|

اي مهربانم چه زيباست به خاطر تو زيستن وبراي تو ماندن و به پاي تو سوختن.
آن روز كه مهمان قلبم شدي، خوب به ياد دارم روزي كه با خود گفتم كسي را يافته ام كه ديگر ازدست نخواهم داد، روزي كه اميد ها و ارزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت و ان روز كه چشمانم با چشمانت ديدار كرد، دانستم دير زمانيست كه ميشناسمت.
روزي كه تو را ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي، پس ديوانه وار عاشقش باش،
او را چون پروردگارت بپرست، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ عاشقش باش،
يادم هست ان هنگام كه عاشقت شدم با خود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد نگاهي نكنم، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم، پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم،
پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم، عمل نكردم به انچه ميگويم تا اثباتي باشد بر حرف هاي عاشقانه ام........
و اينك نيز همچنان بر عهد خود وفا دارم و پيماني دوباره ميبندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند، و بر هيچ كس جز تو نتابد...
عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هر كس مخفي خواهم كرد، بر بلنداي قله ي عشق و صداقت نام تو را فرياد ميكنم، اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد....
مي خواستم زیبا ترين كلام را به ياري بگيرم، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم، ذهنم ياري نكرد
پنداشتم ساده نوشتن چون ساده زيستن است، پس ساده و بي تكلف ميگويم: دوستت دارم.......
بگو كدامين شاخه ي گل را به خاطر عشقمان تقديمت كنم كه وجودت سرچشمه ي تمامي عطر گل هاست
مهربانم قشنگترين گل هاي دنيا تقديم تو باد.......
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 2:14 توسط دو عاشق يک دل
|

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند دایم
سکوت مرگبارم را
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:13 توسط دو عاشق يک دل
|

خوشبختترين...... خوش شانس ترين...... سعادتمند ترين ادم روي زمين...... تو...... تو...... تو نيستي اوني هست كه تو رو داره. 
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:5 توسط دو عاشق يک دل
|

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست میدارم
تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست میدارم
برای خاطر عطر نان و برف آب شده
برای خاطر نخستین گناه
واقعا دوستت میدارم. کاش باور میکردی
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 20:7 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:6 توسط دو عاشق يک دل
|

عاشقی يعنی اسير دل شدن عاشقی يعنی طلوع زندگی عاشقی يعنی كه شبها تا سحر عاشقی يعنی تحمل، انتظار عاشقی يعنی دو ديده تا ابد
با هزاران درد و غم يكی شدن
با صداقت همنشين گل شدن
وارد دنيای رؤياها شدن
مثل ماه آسمان تنها شدن
پر ز گوهرهای دريايی شدن
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 20:3 توسط دو عاشق يک دل
|

به سراغ من اگر می آیید
دیگر نیایید!!!!
تنها هم نيستم
او هست!!!...
همه ي جاده ها را هم رها كرده ام
مي خواهم از كنار قلبت بگذرم
بيراهه را به من نشان مي دهي؟؟؟!!!...
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:56 توسط دو عاشق يک دل
|

من سعادت و ترقی خواستم و خداوند به من قدرت تفکر داد تا کار کنم. ((من به آنچه خواستم نرسیدم...!!! اما آنچه نیاز داشتم به من داده شد)) 
من انگیزه خواستم و خداوند کسانی را به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من دانش خواستم و خداوند مسائلی برای حل کردن به من داد.
من نیرو خواستم و خداوند مشکلاتی سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم و به اندازه کافی قوی نمی شدیم.
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 19:21 توسط دو عاشق يک دل
|
