تبليغاتX
دو عاشق يک دل

 دو عاشق يک دل

اشعار عاشقونه ی دو عاشق که دارن به سختی به هم ميرسن

یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم
او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی, تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است
اری... او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم
او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد
مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد
یکی را دوست میدارم....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد
مرا به خواب عاشقی میبرد
کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت
اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم
و تنهایی را واقعا احساس میکنم
او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست, او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است
اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم
اری من همان اسمان ابری هستم
یکی را دوست میدارم....
او دیگر یکی نیست, او برایم یک دنیا عشق است
پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم
پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
ای خورشید اسمان روزهای من
ای مهتاب روشنی بخش شبهای من
ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من... ای اسمان زندگی من
ای همدم زندگی من
با من باش... با من باش
چون تو را و فقط تو را دوست میدارم
اری تو را دوست میدارم...فقط تو را !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 18:19 توسط دو عاشق يک دل |

زندگي همش حرفاي ناگفته است. حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيدارشن و جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن! اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون شه، سعي مي کرديم جرات گفتن رو تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون سر گلومون قلمبه نشه! خيلي ها هستند که ميتونند همون باشن که ما ميخوايم، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم. اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه......

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:18 توسط دو عاشق يک دل |


عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن

عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي. يعني سراب

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 15:1 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 13:29 توسط دو عاشق يک دل |

روزی به تخته سنگی بر خوردم که روی ان نوشته بود ادم عاشق بايد چه کند؟ من هم در زير تخته سنگ نوشتم بايد صبر کند. روز بعد ديدم زير جمله من نوشته شده بود اگر صبر نداشته باشد چه؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم بايد بميرد. روز بعد که از کنار تخته سنگ داشتم عبور ميکردم منتظر بودم که ببينم زير جمله من چه نوشته شده است زير سنگ چيزی نوشته نشده بود. فقط جوانی در زير سنگ جان سپرده بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:55 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 18:17 توسط دو عاشق يک دل |