اين کليپ فلش زيبا رو تقديم نميکنم به جيگرم، چون من پا رو عشقم نميزارم، اميدوارم که مورد پسند دوستان قرار بگيره.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:36 توسط دو عاشق يک دل
|

گفتم تنها دليل زنده بودن چيه؟... گفت عشق گفتم تنها دليل عشق چيه؟... گفت محبت گفتم محبت کجاست؟... گفت در قلب انسان گفتم همان انساني که يک شاخه گل، يک قلب و يک عشق را مي شکند؟ ديگر جوابي نداشت.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:34 توسط دو عاشق يک دل
|

چشم من بيا غير گريه مگه كاري ميشه كرد كاري از ما نمي یاد اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمي یاد
من و ياري بكن
گونه هام خشكيده شد را كاري بكن
زاري بكن
تا قيامت دل من گريه ميخواد
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:33 توسط دو عاشق يک دل
|

خورشيد كه غروب مي كند، اشك در چشمانم سرازير مي شود! خورشيد كه غروب مي كند، خود به خود دلم گرفته مي شود! خورشيد كه غروب مي كند، آتش دلم سرد سرد مي شود! خورشيد كه غروب مي كند، اسم تو را دائم پيش خودم تكرار مي كنم! خورشيد كه غروب مي كند، دستهايم آرزوي دست هاي تو را دارند! خورشيد كه غروب مي كند، چشمهايم آروزي ديدن چشمهاي تو را دارند! خورشيد كه غروب مي كند، آرزوي شنيدن صداي تو را دارم! كاش غروبي فرا نرسد كه تو در كنارم نباشي! آنوقت پايان زندگي عاشقانه من خواهد بود!
![]()
ميميرم برات ![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:31 توسط دو عاشق يک دل
|

يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده ی با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ، جائی که:
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه.
احساس ميکنم بزرگ شدم چون الان فقط مال خودم نيستم.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:24 توسط دو عاشق يک دل
|

باز هم می نگرم من زره عشاقان می روم کوه به کوه همره آن مشتاقان می زنم بر همه در تا که بگیرم نامی یا نشانی که بریزم می خود در جامی جام در قلب من و منتظر می شده است ناله های دل من همسفر نی شده است بی نفسها همه شان پر نفس از نام تو اند همه ی هم نفسان در قفس نام تو اند غرق در نام تو ام، نام تو یارای من است عشق تو در دل من، خود همه دارای من است
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:21 توسط دو عاشق يک دل
|

عشق یعنی یک بغل از خاطره با تو بودن لیک در دل ساحره عشق یعنی یک صدا ی بی صدا عشق یعنی یک نوای بی نوا عشق آن دردی است درمان ناپذیر بودن و ماندن ز یک دل بی نظیر عشق آن شهری است کز دل بی غم است در نهان پیدای پنهان دردم است عشق آن نی کز درون نای خویش می شنید یا انکه می خواندش ز پیش عشق داریم تا که عشق آید پدید نمی شود عاشق ز عشقش ناپدید عشق یعنی خاطره یا یک سلام در درون خود ندیدن یک کلام عشق یعنی عشق آن دلدادگان عاشقان دیدن کنند عشق را ز جان عشق دریا است و عاشق ساحلش ساحلی بی انتها از حاضرش عشق پاک است همچو اشک عاشقان عشق بی باک است برای عاشقان عشق دریا است و موجش ناپدید عشق عاشق این چنین آید پدید عشق همچون عینکی بر چشم ماست عینکی یا ذره بین جان بهاست کز درونش هرچه بینی خوش بود یادگار عاشقان عشق است و بس

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:8 توسط دو عاشق يک دل
|

من امشب این سکوتم را همان دریای آرامی همان دریای همرازی همان گمگشته ی دیرین کجایی ای جهان دریا که دانم عاشقی لیکن تو دریای پر از آبی بیا جانم به قربانت سکوتم را شکن اما و در آخر سلامم را
نهان کردم در آن دریا
که بر انداخت مشکلها
که پنهان داشت دل ها را
که در خود داشت غم ها را
مکن از عشق خود حاشا
ندانم درد عشقت را
که شوید کینه ی دل را
در این دریای ساحل ها
مشو پیدای ناپیدا
رسان بر آبی دریا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:7 توسط دو عاشق يک دل
|

در بيمارستانی دو مرد بیمار در يک اتاق بستری بودند. يکی از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روی تختش بنشيند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با يکديگر صحبت می کردند. از همسر. خانواده. خانه. سربازی يا تعطيلاتشان با هم حرف می زدند. هر روز بعد از ظهر بيماری که تختش در کنار پنجره بود می نشست و تمام چيزهايی که بيرون از پنجره می ديد برای هم اتاقيش توصيف می کرد. بيمار ديگر درمدت اين يک ساعت باشنيدن حال و هوای دنيای بيرون روحی تازه می گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکی که پنجره رو به آن باز می شد می گفت. اين پارک درياچه زيبايی داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا می کردند و کودکان با قايقهای تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن منظره ی زيبايی به آنجا بخشيده بودند و تصويری زيبا از شهر در افق دور دست ديده می شد. مرد ديگر نمی توانست آنها را ببيند. چشمانش را می بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و احساس زندگی می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد. يک روز صبح پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود. جسم بی جان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و در کمال آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شدو از مستخدمان بيمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنيای بيرون از پنجره بياندازد. حالا او ميتوانست زيباييهای بيرون پنجره را با چشمان خودش ببيند. هنگامی که از پنجره به بيرون نگاه کرد. با کمال تعجب با يک ديوار بلند آجری مواجه شد .
مرد پرستار را صدا زد و از او پرسيد : چه چيزی هم اتاقيش را وادار می کرده تا چنين مناظر دل انگيزی را برای او توصيف کند؟
پرستار پاسخ داد : شايد او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتی نمی توانست آن ديوار را ببيند.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:5 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:4 توسط دو عاشق يک دل
|

دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا که میتوانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق
چه رازیست؟
بگو با کدامین نفس
میتوان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق
میتوان تا شقایق خطر کرد؟ ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:51 توسط دو عاشق يک دل
|

دو بيتي لحظه هايم را صدا كن مرا با حس خوبت آشنا كن مرا از عطر نابت پر كن امشب دلم را سرشار از عشق خدا كن
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 15:48 توسط دو عاشق يک دل
|

مگه من گناهی کردم که منو تنها گذاشتی چقدر التماس کردم که دلم بی تو میمیره باشه برو الهی که اونم مثل خودت شه اما بدون خدا دیگه باهات نیست حالا برو دور شو، واسم دیگه تو مردی
مگه تو عاشق نبودی، چرا رفتی با غریبه گشتی
اما گفتی واسه این حرفها دیگه خیلی دیره
یه روز دیگه عاشق دیگری شه
روزگار هم با نامردا یار نیست
فرض کن دیگه این بازی رو تو بُردی

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:5 توسط دو عاشق يک دل
|

وقتی رفتی، قلبم ایستاد سر کوچه ی خیالت وقتی رفتی٬ شعر اشک رو من برای تو سرودم وقتی رفتی گریه کردم هم صدا با ساز بارون وقتی رفتی همه گفتن قسمتت نبود عزیزم
یکی گفتش بی خیال شو حیف اون اشک زلالت
آخه من جز یه عروسک واسه تو هیچی نبودم
یادم اومد که میگفتی حاضری واسم بدی جون
ولی از عشق و علاقم به تو یک ذره نشد کم
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 21:2 توسط دو عاشق يک دل
|

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنيا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنيا بد بشه
فقط اونی که عشقته، عاشقی رو بلد باشه
قيد تموم دنيا رو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اونو نشکنی
حاضری که بگذری از دوستای امروز و قديم
اما صداشو بشنوی شب از ميون دوتا سيم
حاضری قلب تو باشه پیش چشم های اون گرو
فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو
حاضری هرچی دوست نداشت به خاطرش رها کنی
حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانونو ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 11:3 توسط دو عاشق يک دل
|

روی هرچی دست گذاشتم یکی زودتر اونو برده بود همیشه بهم می گفتن تو دوباره دیر رسیدی گلی رو که من می خواستم یکی قبلا چیده بودش نیمکتِ رو به بلوطا شد مال یه کس دیگه قبل من یکی طلسم قلعه دور و شکسته هدیه ای که دیده بودم قبل من یکی خریده بود
روی سرنوشتم انگار مُهر این حادثه خورده بود
دوباره شکست و تاخیر با یه دنیا نا امیدی
قبل من یکی به مقصد همیشه رسیده بودش
آخه دیر رسیده بودم اینو یه پرنده میگه
حالا رفته توی قلعه خوش و بی غصه نشسته
من همون مسافرم که به مقصد، باز نرسیده بود
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:37 توسط دو عاشق يک دل
|

چه قدر سخته تو تابستون با غريبی آشنا شی چه سخته بی بهونه ميوه کال رو چيدن بر و ديگه سراغی از تو و چشات نگيره گفتی که منو دوست نداری گله ای نيست گفتم که کمی صبر کن و گوش به من ده گفتم که کمی فکر خودم باشم رفتی تو خدا پشت و پناهت خدانگهدار
يا اينکه وقتی بهار شه يه جوری ازش جدا شی
به خدا کم غصه ای نيست چند روزی تو رو نديدن
چه سخته اون کسی که ميگفت واسه چشات ميمیره
بين عشق منو تو فاصله ای نيست
گفتی که بايد بروم حوصله ای نيست
انوقت جزعشق تو درخاطر من شعله ای نيست
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست خدانگهدارت
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:29 توسط دو عاشق يک دل
|

اگر بال داشتم پرواز را به تو یاد می دادم
اگر بال داشتم رسیدن به ستاره ها را به تو یاد می دادم
اگر بال داشتم رسیدن به جاده زندگی را به تو یاد می دادم
اگر بال داشتم راه اقیانوس عشق را به تو یاد می دادم
ولی می بینی که من یک فرشته نیستم که بال داشته باشم
و اگر بخواهم هم نمی توانم
ولی اگر بال داشتم به تو می رسیدم!
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:38 توسط دو عاشق يک دل
|

سلام به جيگر خودم و همه دوستان و عزيزاني که قدم رنجه ميفرمايند و يه سري به وبلاگ من ميزنند، اين پستم با بقيه ي پست هام فرق ميکنه. امروز از همه کساني که به اين وبلاگ سر ميزنند، چه دوستاني که منو ميشناسن و چه کساني که منو نميشناسن و فقط به عنوان بيننده به وبلاگ من سر ميزنند. راستشو بخواهيد يه مدّت طولاني هست که با يک سري مشکلات بزرگي روبرو هستم و ديگه به طور کامل فکرم جواب نميده تا از پس مشکلاتم بر آيم. از شما دوستان خواهشي دارم و خواهشم اين هست که اگر لطفي کنيد و منو از دعاي خودتون دريغ نکنيد يک دنيا ممنون شما ميشم. اميدوارم با دعاي شما دوستان فرجي از نزد خداوند بشه، و مشکلات من به سمت پايين سرازير بشه. خيلي ممنون از همه شما دوستان عزيز. التماس دعا
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:37 توسط دو عاشق يک دل
|

تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست از تو، تاما، سخن عشق همان است که رفت بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما تو چه رازی که به هر شیوه تورا میجویم شب که آرام تر از پلک تو را میبندم این که پیوست به هر رود که دریا باشد من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
که در این وصف، زبان ديگر گویا نیست
غزل توست که در قولی از آن، اما نیست
تازه می یابم و باز، اثری پیدا نیست
در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست
از تو گر موج نگیرد، به خدا دریا نیست
این تو هستی که سزاوار تو، باز اینها نیست
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:37 توسط دو عاشق يک دل
|

چقدر نامه نوشتم برای چشمانت بدون یاد تو قلبم کویر می ماند صدای پای نفسهات بارانی ست به پشت پلک خیالم تلنگری کافی ست نفس نفس به امید تلالو ی نورم چقدر فاصله، ای دل... چقدر دور از هم شده قرار نگاهت به روی چشمم حک
چقدر بی تو نشستم به پای بارانت
دلت برای دو چشمم ترانه می خواند
هوای شهر خیالم عجیب طوفانی ست
هنوز اشکهای قسم خورده ی دلم باقی ست
عجیب بی کس و تنها از اسمان دورم
به یاد عشق تو تنها من و دل و این غم
بدان نشسته ام اینجا به پای تو بی شک
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:35 توسط دو عاشق يک دل
|

هرجا صدايي خسته بود
هرجا دلي شکسته بود
هرجا لب جاده کسي به انتظار نشسته بود
هرجا کسي نفس نداشت، مهلت پيش و پس نداشت
هرجا ديدي پرنده اي خونه به جز قفس نداشت
به ياد من باش
عشق من، مي ميرم آخر از غم تو
+
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 18:34 توسط دو عاشق يک دل
|
