از عشق تو مجنون بیابان گشتم بیابان چاره عشقم بیاموخت
بیابان گرد، اکنون بیابان گشتم
که امروز ممنون بیابان گشتم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:58 توسط دو عاشق يک دل
|

وقتی از مادر متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت که:
"بعد از این با تو خواهم بود"
از او پرسیدم: کیستی؟
گفت: "غم"
فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با او بازی خواهم کرد...
اما بعد فهمیدم که من عروسکی شدم در دستان غم

+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:57 توسط دو عاشق يک دل
|

کاش مي شد تمام غم و غصه ام با نوشتن تمام مي شد...
کاش مي شد غربت و تنهايي را از ميان قلبم از ريشه ويران کرد...
کاش مي شد دستهاي گرم و محبت آميزش را بر روي موهاي شانه نکشيده ام بکشد...
کاش مي شد رهگذرم مي آمد تا صداي قدم هاي خسته و گريه هاي بي صدايم را بشنود...
کاش مي شد به قصه هاي يک قلب تنها گوش مي دادي و هيچگاه غرور يک نگاه را نمي شکستي...
ولي افسوس......
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:55 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:54 توسط دو عاشق يک دل
|

من از تنهايي اشباعم، لبريزم دلم دل نيست، دريا نيست، مرداب است که نوري هم به رخسارش نمي تابد من از تنهايي اشباعم، لبريزم تو اي دريا مرا در خويش پنهان کن دلم دل نيست، دريا نيست، مرداب است تو اي همسايه در من زندگي سازي يکي در گوش من انگار مي گويد
غروبي سرد و غمگينم، پاييزم
که موجي هم سراغش را نميگيرد
نه شوق زيستن دارد، نه مي ميرد
غروبي سرد و غمگينم، پاييزم
به موجي آه مرا امروز مهمان کن
مرا چون موج دريايي خروشان کن
برايم تو مثل يک آوازي
گلي امروز در مرداب مي رويد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:17 توسط دو عاشق يک دل
|

نمي دانم عشق خود را بـر چه كاغذي بنويسم كه هرگز پاره نشود
بـرچـه گلـي بـنويـسم كه هـرگز پرپر نشـود
بـر چه ديواري بنويسم كه هرگز پاك نشود
بـر چه آبـي بنويسم كه هـرگز گل آلود نشود
وسرانجام بـر چه قلـبي بنويسم كه هـرگز سـنگ نشود
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:13 توسط دو عاشق يک دل
|

بگذار که در حسرت ديدار بميرم دشوار بود مردن و روی تو نديدن بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ بگذار که چون شمع آب کنم پيکر خود بگذار چو خورشيد گدازنده مس فام بگذار شوم سايه ايوان بلندت ميميرم از اين درد که جاني دگر نيست تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
بگذار به دلخواه تو، دشوار بميرم
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
در دامن شب با تن تب دار بميرم
سويت خزم و گوشه ي ديوار بميرم
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
بگذار بدان گونه وفادار بميرم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:8 توسط دو عاشق يک دل
|

براي هميشه امروز، دور اسمت خط كشيدم تو برام فقط يه خوابي كه تو چشمام خونه داره دلم عاشقت نمي شه، اينو خوب بدون هميشه راه ما با هم يكي نيست، ما زمين و آسمونيم برو با خاطره ي خوش از من خسته جدا شو دلم عاشقت نمي شه، اينو خوب بدون هميشه براي هميشه امروز، دور اسمت خط كشيدم تو برام فقط يه خوابي كه تو چشمام خونه داره دلم عاشقت نمي شه، اينو خوب بدون هميشه راه ما با هم يكي نيست، ما زمين و آسمونيم برو با خاطره ي خوش از من خسته جدا شو دلم عاشقت نميشه، اينو خوب بدون هميشه
با همه بدي و خوبي، ديگه از تو دل بريدم
تويي اون قصه كهنه كه برام فايده نداره
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
برو از دلم جدا شو، نمي شه با هم بمونيم
اينه تقدير من و تو، گريه بسه، بي صدا شو
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
با همه بدي و خوبي، ديگه از تو دل بريدم
تويي اون قصه ي كهنه كه برام فايده نداره
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
برو از دلم جدا شو، نمي شه با هم بمونيم
اينه تقدير من و تو، گريه بسه، بي صدا شو
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 8:24 توسط دو عاشق يک دل
|

من در دل شکستن خیلی مهارت ندارم دل شکستن همچو قتل آدمی است
در دل شکستن اصلا جسارت ندارم
در این شکستن حتی نظارت ندارم
+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:43 توسط دو عاشق يک دل
|

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم. نهایت هر چیزی همین ده تا بود. از بابا بستنی میخواستم، ده تا میخواستم. مامان رو ده تا دوست داشتم... خلاصه ته دنیام همین ده تا بود. و این ده تا خیلی برام قشنگ و زيبا بود. ولی حالا که بزرگ شدم نمی دونم ته دنیا چه قدره؟ نهایت دوست داشتن چند تاست؟ ديگه هرچی ميشمارم به ته اعداد نميرسم، ديگه ده تا بستنی هم کفاف منو نمیده، انگار خیلی هم حریص تر شدم. اما حالا نازنينم ميخوام بگم که دوست دارم... می دونی چقدر؟! به اندازه ی همون ده تای بچگی!!! ![]()
![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:40 توسط دو عاشق يک دل
|

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمی ره دل من یه دریا خون بود، چشم تو یه دنیا تردید شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن تو چرا از این جا رفتی تو که مثل قصه هایی شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت شب رفتن تو غربت جای اونجا، اینجا پیچید شب رفتن تو دیدم یکی از قناریا مرد شب رفتن تو دیدم خیلیِ غمای شاعر برو تا همه بدونن سفرم انقدرا بد نیست
واسه هر کسی که گفتم قصه شو آتیش گرفته
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن
گله ام از چه چیزی باشه، نه بدی نه بی وفایی
قحطی سفیدیا بود، همه انگار مشکی بودن
من تا میخواستم ببارم هر کسی می دید نمی ذاشت
اون که واسم همه چیز بود، آره تنها یادگارت
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید
فرداش اما دست قسمت اون یکی رم با خودش برد
روی شیشمون نوشتم می شینم به پات مسافر
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 16:21 توسط دو عاشق يک دل
|

هرگز فکر نمی کردم کسی که روزی به او گفتم دوستیمان بیهوده است
در شرایطی که حتی خودم هم نمی دانستم چه کنم به دادم برسد
چقدر احساس می کنم که به تو مدیونم
اي كاش روزي تمام و كمال من شوي عزیزم
تنها میتوانم بگویم
دوستت دارم ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 22:6 توسط دو عاشق يک دل
|

کاش مي شد با نگاهي ساده و بي ادعا با تو بودن تو را تفسير کرد.
کاش مي شد در ميان موج هاي بي صدا موج چشمان تو را تعبير کرد.
کاش مي شد در ميان جاده هاي بي کسي عابري را در ابتداي همدلي تدبير کرد.
کاش مي شد درد هجران تو را تا گذر از زندگي تمديد کرد.
کاش مي شد در شب دلواپسي تک شهابي را به تو تقديم کرد.
ولی يک روز اين کاش ها به واقعييت ميرسه عزيزم، مطمئن باش نازنينم ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 6:34 توسط دو عاشق يک دل
|
