تبليغاتX
دو عاشق يک دل

 دو عاشق يک دل

اشعار عاشقونه ی دو عاشق که دارن به سختی به هم ميرسن

گرید و سوزد و افروزد و خاموش شود
هر که چون شمع بخندد به شب تار کسی

عاقبت دست در آغوش نگارش ببرند
هر که یک بوسه گیرد ز لب یار کسی

شاعر: مهدي کیومرثی

ای هميشه مهربون، تو زندگيم بمون 

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 17:25 توسط دو عاشق يک دل |

1: خون قرمزه رنگه عشقه، اشک بيرنگه درد عشقه.
2: خون وقتي مياد بيرون ميسوزه، اما اشک اول ميسوزه بعد بيرون مياد.
3: خون مال زخم جسمه، ولي اشک مال زخم روحه.
4: جاي زخم خون خوب ميشه، ولي مال اشک خوب نميشه.
5: خون هميشه مال درد و غمه، ولي اشک بعضي وقتا مال شادي واز رو خوشيه.
 

(  زيبا ترين گناه عمر منی نازنينم  )

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:48 توسط دو عاشق يک دل |

گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت
واسه اینکه دیگه نمی شه بیام تولدت

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن
آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالاها از هم باید جدا باشیم
بنشینیم منتظر معجزه خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم
به خدای آسمونامون دارم گلایه می کنم

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم
تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداش
دلای من و تو یه فردا امیدی نداش

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد
گرچه که تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای رویایی که قسمت نمی شد
یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نشد

گریه کن برای خوابا که فقط یه خواب بودن
واسه آرزوهامون که همشون حباب بودن

گریه کن برای اولا که عاشقونه بود
حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود

گریه کن بذار تمام عقده هات شسته بشه
حق داره آدم یه وقتا از خودش خسته بشه

گریه کن واسه همه، واسه خودت، برای من
توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن که آینه شه باز اون چشمای روشنت
واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:57 توسط دو عاشق يک دل |

آخه تا کی بکشم منت چشمای تو رو
بذارم به پای چی وعده بی جای تو رو

یه روز آفتابی می شی یه روزم ابری و سرد
کدومو باور کنم گرما یا سرمای تو رو

این همه میان سراغم به هوای عاشقی
من یادم میاد فقط چشمای زیبای تو رو

چرا هر کسی رو دوست داری تو رو دوست نداره
نمیدم حتی به کسی تلخی حرفای تو رو

دلای دریایی شونو به رخ من می کشن
نمیدم به هیچ کدوم یه موج دریای تو رو

منو منتظر بذار هر جور که تو راحتی
چی می خوام مگه فقط ساختن فردای تو رو

دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم
راز فتح قلعه قشنگ رویای تو رو

تا یادم نرفته یک بار واست بگم
من نمی دم به کسی تا عمر دارم جای تو رو

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 6:53 توسط دو عاشق يک دل |

انتظار واژه غريبي است، واژه اي که روزها و شايد هم ماههاست که با آن خوي گرفته ايم و چه سخت است انتظار. هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من، يک لحظه طول مي‌کشه تا از يکي خوشت بياد، يک دقيقه طول مي‌کشه تا يکيو بپيچوني، يک ساعت طول مي‌کشه تا يکي رو دوست داشته باشي، يک روز طول مي‌کشه تا دلت براي يکي تنگ بشه، يک هفته طول مي‌کشه تا به يکي عادت بکني و حتي کمتر از يک ماه طول مي‌کشه تا عاشق کسي بشي اما.................... يک عمر طول مي‌کشه تا فراموشش بکني. (آره عزيزم خيلی سخته فراموش کردنت، نميدونم با من چی کار کردی که انقدر بهت دل بستم، ولی برام خيلی سخته انتظار به تو رسيدن)


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:17 توسط دو عاشق يک دل |

بيشترشون فقط نگاه مي كردن

اما اين دفعه فرق داشت

اون بهم دل بسته بود

زل زده بود تو چشام

منم از شوق زبونم بند اومده بود

دستش و به سمتم دراز كرد، دستم رو گرفت

واي چقدر خوشحال بودم

وقتي بغلم كرد انگار دنيا رو بهم دادن، چشامو بستم

چه رؤيايي و زيبا

امّا يكدفعه يك نفر دستمو  گرفت و محكم كشيد

چشامو باز كردم

مادرش بود

منو از اون جدا كرد و گذاشت تو قفسه فروشگاه

اون آروم آروم شروع كرد به گريه كردن

آخه دلش شكسته بود

مادرش در حالي كه دستش رو مي كشيد و از من دور مي كردش

گفت: نمي تونم اين عروسك رو واست بخرم

دخترم توكه كلي عروسك تو اتاقت داري

كاش فردا برگرده و منو بخره

آخه اون بهم دل بسته بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 16:13 توسط دو عاشق يک دل |

وقتی میای صدای پاهات از همه جادّه ها میاد
انگار نه از یه شهر دور، که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن تو میرسه
هر چی که جادّست رو زمین، به سینه ی من میرسه

ای که تویی همه کسم، بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم ، به هر چی می خوام میرسم

وقتی تو نیستی، قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلود رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق، واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه، غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه، دیدن و بوییدن تو

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:17 توسط دو عاشق يک دل |

 هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
 حتی اگر مرا از یاد ببری
 و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
 چرا که دوستت دارم
 دیوانه وار عاشقت شدم
 چرا که مهربانی را در تو دیدم
 با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
 و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
 سوگند وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
 و اگر با مژگانت اشاره ای کنی
 فرسنگها را خواهم پیمود
 چرا که شب عشق بسیار طولانی است
 و قلبم در آرزوی تو می سوزد
 آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
 خورشید وجودم پنهان می گردد
 ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد
 و به دنیای غریبی می برند
 همیشه در قلبم حضور داری
 عشقت زندگیم را گلباران کرده است

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:15 توسط دو عاشق يک دل |

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 10:13 توسط دو عاشق يک دل |

دیگری را دوست داشت بارها گفتم: دوست داری مرا؟ گفت: آری!!!
تا آن موقع خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم راستش را بگو تو را خواهم بخشید. گفتم آیا دل به دیگری بسته ای؟ گفت: نه!!!
فریاد زدم بگو راستش را هرچه که هست، دیگری را دوست داری؟ از گناهت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت. عاقبت با امید و آرزوی فراوان پیش آمد و گفت: مرا ببخش دیگری را دوست دارم!!!
گفتم مدتها تو به من دروغ گفتی این بار من به تو دروغ گفتم ((هرگز تو را نخواهم بخشید))

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:42 توسط دو عاشق يک دل |

 ماه اگه تو رو ببينه کلي منت ميکشه
 جلوي آينه نرو آينه خجالت ميکشه
 
 پيش گلدونا نرو به چشمات عادت ميکنن
 همين الانم دارن به من حسادت ميکنن
 
 نرو بيرون از خونه آدما عاشقت بشن
 نميدونن چقدر راهه تا لايقت بشن
 
 ديگه دوست پيدا نکن يه وقت منو گم ميکني
  بعد ميگم شايد داري بهم ترحم ميکني
 
 به کسي نگاه نکن آدما طاقت ندارن
 عاشق چشات ميشن ولي محبت ندارن
 
 وقتي مهموني ميري موتو پريشون نکني
 بچه هاي مردمو يه وقتي مجنون نکني
 
 حوصلت که سر ميره نرو کنار پنجره
 که نگن دوباره اين واسه کسي منتظره
 
 هرکي گفت دوست داره يه وقت باور نکني
 هرچي کاشتم توي اين سالا تو پرپر نکني
 
 واسه هيچ کسي غير من يه وقت ناز نکني
 دوتا بال دادن بهت يه موقع پرواز نکني
 
 تو مسير زندگي يه وقتي تنهام نذاري
 نرسيدم به نگاه عاشقت جام نذاري
 
 تو به باغچه آب نده امشب شايد گل بکنه
 فردا که نيستي نمي تونه تحمل بکنه
 
 زير بارون نريا ظرفيتش خيلي کمه
 فکر نکن هرکي مي گه عاشقه مثل منه
 
 ماه اگه دلش شکست يه وقت نري کمک
 نکنه يادت بره تنهاييهاي پسرک
 
 هوس گردش دنيا نکني نري سفر
 که منم مجبور بشم بهت بگم منو ببر
 
 فانوس چشماتو تو کوچه ها روشن نکني
 قلباي آدمارو مثل دل من نکني
 
 عاشق کسي نشي يه وقت من از يادت نرم
 نکنه ديگه نري سراغ شعر دفترم
 
 بودنت با من واسه قلب تو دردسر نشه
 شعراي من پيش چشماي تو بي اثر نشه
 
 نکنه با حرف عاشقانه اذيتت کنم
 تو رو وادار به شکفتن محبتت کنم
 
 کاش ميشد فقط يه بار چه توي خواب چه بيداري
 واسه دلخوشيم يه جور ميگفتي دوسم داري
 
 کاش ميشد اسم منو بيشتر از اين صدا کني
 من نگاهت ميکنم تو هم به من نگاه کني
 
 به گلا نگا نکن بذار که زندگي کنن
 بذا با خيال عشقت رفع تشنگي کنن
 
 به سوالاي عجيب آدما جواب ندي
 از کسي نامه نگيري منو باز عذاب ندي
 
 اگر از من کسي رو ديدي که مهربونتره
 اسمشو که مي ياري برق از نگاهت مي پره
 
 ولي خسته كه شدي بيا دلم منتظره
 دلتو بهش بده اگردیدی عاشق تر

خيلی دوست دارم عزيزم، يادت نره که چه چيز هايی بهت سفارش کردم. 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:2 توسط دو عاشق يک دل |

همین چند وقت پیش بود که توی خیابونها قدم می زدم می دیدم آدمها قلبشون رو گرفتن دستشون وهرکدوم نوعی مواظبشن. یکی جلوی دلش سپر گذاشته بود که نکنه یه وقتی محبت کسی به دلش بیوفته. یکی همین جوری دلش رو رها کرده بود و براش مهم نبود که چی به سرش میاد بعضی ها هم قایمش میکردن و بعضی ها هم مث من دلشون رو دستشون گرفته بودن و...
داشتم قدم میزدم که یه هو به یه کوچه رسیدم که بالاش نوشته بود ((بن بست عشق)) خیلی کنجکاو شدم برم تو و ببینم که اونجا کجاست؟ از همون اولش یه خورده شیشه هایی زمین ریخته بود ولی من توجهی به اونها نمی کردم تا اینکه نمی دونم چی شد دلم از دستم افتاد تا اومدم برش دارم یکی از عقب سر رسید و زیر پاهاش له کرد و بی تفاوت از کنارم رد شد منم همون جوری نیم خیز مونده بودم. برگشتم از پشت نگاهش کردم ولی اون حتی برنگشت ببینه چه اتفاقی افتاد. منم زانو زدم و نشستم و خرده شیشه های دلم رو جمع کردم تو دستم و دیگه جلوتر نرفتم از همون جا برگشتم خونه. به خونه که رسیدم همش رو ریختم تو گلدونی که تو حیاطمون بود.
آخه می دونی می خواستم پس فردا که خدا رو دیدم همش رو بدم بهش. آخه میگن خدا خریدار دلهای شکسته است مگه نه؟
میگن خدا دلها شکسته رو میگیره و پیش خودش نگه میداره. میگن اونها رو یه جایی نگه میداره تا یه روز اونهایی که شکستنش ازشون باز خواست کنه.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:38 توسط دو عاشق يک دل |

کاش می شد گریه ما بیاد جای خنده ها
کاش تو دلم هلاک بشن پروانه ها، پرنده ها

کاش که صدای گریه ام، گوش بهارو کر کنه
فصل نهایت غمم، گنجشکارو پرپر کنه

کاش که یه روز تا همیشه دلا پر از ماتم بشه
خوراک هر شب دلا، غصه بشه یا غم بشه

کاش که از آسمون بیاد جای بارون سنگای سخت
الهی خشکسالی بشه، خوراک بشه چوب درخت

کاش که یه روز زلزله ها دنیا رو ویران بکـنن
ریشه این آدما رو از بیخ و از بن بکنن

کاش که یه سیل بیاد تو شهر همه رو بی خونه کنه
کاش که کنار خونه ها عقرب و مار لونه کنه

اما خدايا، تو رو خدا نذار اینا رو بخونم
نذار بگم تا همیشه می خوام که غمگین بمونم

اما اگه یارم نیاد، اون یار ناز من نیاد
اینقده نفرین می کنم تا یه روزی بلا بیاد

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:25 توسط دو عاشق يک دل |

 مرا درياب امشب اي خجسته ابر باراني
 به باغ تشنه مي مانم که دارد رو به ويراني

 پريشان مي سُرايد باد در گوش سپيداران
 که پيشاهنگ طوفان است ابر سردِ طوفاني

 هزاران درد امشب در دلم چون شمع مي سوزد
 که دارد باور خاموشي از من در چراغاني؟

 چه طاقت ها که در من بود و کار بسته را نگشود
 چو ساحل مي زنم دست پشيماني به پيشاني

 چه داني از قفس؟ پرواز کن، پرهيز کن از من
 مرا بگذار با تنهايي و سر در گريباني

 سبو همچو پري پوشيده روي از چشم اهريمن
 کجا مستي دهد در موسم گل باده پنهاني؟

 گرفته شعر من بوي خوش ياد تو را امشب
 چو دريا مي کنم مهتاب را آيينه گرداني

 خانه اي دارم به دوش و ساغرم خاليست
 نهم سر بر سر ديوار، چون دارم پريشانی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:18 توسط دو عاشق يک دل |

 و عشق... آمد و نبض زمان دگر گون شد
 جهان قيافه ی ديگر گرفت و مجنون شد
 
 دو شاعر از لب داغ خدا دميده شدند
 و عشق بار گرانی به دوشش افزون شد
 
 يکی ش مرد، که پابند عشق خود شده بود
 دلش شبيه اناری ترک ترک خون شده بود
 
 و زن؛ که پلک زد و پشت چشم نازک کرد
 و دل به مرد سپرد و براش خاتون شد
 
 خوشش نيامد و شاعر به درد سر افتاد
 بدون چون و چرا از بهشت بيرون شد
 
 <<لقد خلقنا الانسان فی کبد>> را خواند
 از آن به بعد جدايی در عشق قانون شد
 
 خدا به عهد خودش پشت پا نخواهد زد
 قسم به ذات خودش خورد و بعد مديون شد
 
 که خواب عاشق و معشوق را بياشوبد
 و سرنوشت...، معمای چرخ گردون شد
 
 و شعر آمد و تسکين درد عاشق بود
 جهان شاعر از آن پس هميشه موزون شد
 
 بدون پلک زدن پای جاده ها دق کرد
 و خسته پا شد و راهی کوه و هامون شد
 
 ميان متن نفس گير و کلمه های لجوج
 بهشت گمشده را؛ هی سرود و داغون شد
 
 و کم کم از سر ناچاری از نفس افتاد
 و دلخوش از شب و شعر و شراب و افيون شد
 
 و عشق...، رمز همين زندگی و مرگش بود
 که تا ابد مرض شاعران مجنون شد

شاعر: عبد الرضا کوهمال جهرمی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:13 توسط دو عاشق يک دل |

 بانـــوی خــوش تراش غــزلهای من برقص
 مستم من امشب و تو بيا جای من برقص
 
 گرمـیم حرارت غزل است، اين به جــای تب
 هــذيان عــاقـلانه و گــويــای مــن برقــص
 
 اينجا که نيست شور ســرابی تو آب شـو
 لب بر لبم دوبــاره مسیــحـای من برقــص
 
 چــرخی بـزن که پــخش شود بوی دامنت
 در پـرده های وسوسه، حـوای من برقص
 
 بگـــذار دســت وحــشی باد از تــو بگـذرد
 برگيرد از تو جــامه و شــولای مـن برقــص
 
 انـــدام خــاکی تـــو و لــب های گــرم من
 عريـان و مست و پاک به فتوای من برقص
 
 درحــالــتـی که تـک به تکی با تـنم بخوان
 يک لحظه در خيال، هــم آواي من برقص
 
 وای، ای زمين گنگ، سکـون را اراده کن
 ای آســمان، ببار و همــپای مــن برقــص
 
 تعبـــير شد ضــمير غزل، مستند شدم
 اينـــک شما به جـای معمای من برقص

 

شاعر: فاطمه شمس

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:40 توسط دو عاشق يک دل |

 اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
 مشکل بي ستاره ها, يه کم ستاره چيدنه
 
 اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
 ساده ترين بهونشون, از هم خبر نداشتنه
 
 اين روزا سهم عاشقا حسرت بي وفاييه
 جرم تمومشون فقط, لذت آشناييه
 
 اين روزا چشماي همه غرق نيازو شبنمه
 رو گونه ي هر عاشقي, يه قطره بارون غمه
 
 اين روزا عادت گلا, مرگ رو بهونه کردنه
 کار چشماي آدما, دل رو ديونه کردنه
 
 اين روزا دستها هم ديگه تو قلب هم جا ندارن
 يه وقتا توي زندگي, هم ديگرو جا ميذارن
 
 اين روزا اشکامون فقط چاره ي بي قراريه
 تنها پناه آدما, عکساي يادگاريه
 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:26 توسط دو عاشق يک دل |

روزها و شب ها فکر کردم که نامی برازنده تو بیابم دیدم که نامی برازنده تر از بانوی شرقی نمی توان بر تو نهاد. بانوی شرقی من ای که انوار طلایی خورشید لانه در گیسوان تو دارد، ای که فرمانروایی طلوع خورشیداز چشمه حیات بر دستان توست. آب حیات را از کجا می جویم که چشمه حیات چشمان توست، گرمی خورشید را کجا جویم زمانی که گرمی دستانت را دارم، نور خورشید را کجا خواهم زمانی که روشنی چشمانت را دارم. نمی توانم تو را تفسیر کنم، از تفسیر تو عاجزم، برایم سخت است دوست داشتن تو را فریاد بزنم، ولی به بلندای سکوت فریاد می زنم که دوستت دارم.

 

اي تو مشرقي ترين بانوي قصه
برابر با گل و شعر و ترانه

تويي تنها دليل بودن من
ميون قصه هاي عاشقانه

تويي تنها نشونه توي غربت
براي چشم روشن ستاره

سكوت مبهمت فرياد بارون
به ياد تو مي خونم من دوباره

بگو بانوي شرقي از ترانه
بچين موج هاي آبی از كرانه

بمون با من بمون تا شام آخر
براي موندنم تويی تنها بهانه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:21 توسط دو عاشق يک دل |

دوباره شب شد و من تك وتنها پشت پنجره نشستم تا فقط به خاطر تو تموم ستاره هاي آسمون رو بشمارم... هر بار كه ميخوام شروع كنم ستاره ها رو بشمارم چشماي تو رو تو آسمون مي بينم ديگه اون الماس هاي قشنگ منو مي شناسن ومي دونن كه هر وقت طلوع كنن من منتظرشون هستم... حالا ديگه اون چراغ  هاي آسموني با خاموش و روشن شدنشون دارن مي گن كه خورشيد خانم كفش هاي طلايي شو پاش كرده و داره مي آيد... رو تن شيشه اسم تو رو مي نويسم شيشه گريه مي كنه!!! تا هر وقت بخواي منتظرت مي مونم تا بهت بگم دوستت دارم.

 

دوباره بارون مي ياد بارون از چشم قشنگت
گريه هاي دونه الماس نشوني از دل تنگت

سهم چشماي سياهت دوتا مصرع شعر زرده
نم نم بارون چشمات رو نديدم پشت پرده

چي ميشه وقتي مي خوابم عكس چشمتو ببينم
از نگاه مهربونت يه سبد شادي بچينم

روزي كه تنهام گذاشتي خاطراتم رفته بر باد
مثل عاشقي كه يارش خوبي هاشو برده از ياد

چي ميشد بازم مي شدي مرهم دردم
گرمی دستای نازت بستری بر تن سردم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:15 توسط دو عاشق يک دل |

اين بار خواهم آمد با يك سبد ستاره با يك بغل مهتاب با يك دشت لاله تو را صدا خواهم زد، بر بلنداي صداي خويش خواهم ايستاد آنجا كه فرياد پيش ديدگان تو چهره بر زمين مي سايد، آنجا كه عشق تنهاي تنهاست و پشت و پناهي جز وسعت ديدگانت ندارد... آنجا كه كرانه هاي آسمان هر روز زردي فلق را به گيسووانت و سرخي شفق را به گونهايت تقديم مي كنن و چه بي ريا به تصنيف تو مشغولند... كمكم كن... تو بگو... لحظه اي عشق درنگي بر جا...، خواهم كه در چشمه حيات هستي تن فرو شويم تا در زلالي اشك چشمانت خود را تماشا كنم بر عمق وجود تو سير كنم و توقفي زيبا بر آستانه تماشا گه راز وجود تو و بي محابا در قلبت فرياد زنم كه تا هميشه دوستت خواهم داشت.

 

مـيتوني غزل غزل تــرانه بــاشي
مي توني يه شعر عاشقانه باشي

 

بـراي شــكستن بـغـض تــــرانـم
مي توني تو بهترين بهانه باشي

 

مي توني بغل بغل ستاره باشي
مي توني يه خنده ی دوباره باشي

 

واسه گريه هاي معصوم شقايق
مي توني تو آخرين اشاره باشي

 

مي توني به صافي يه شيشه باشي
مي توني آرزوي هميشگی باشي

 

واســه شـكفتن گـل روي شـاخه
مي توني يه ساق و برگ و ريشه باشي
 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:13 توسط دو عاشق يک دل |