ایمان تو...
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:33 توسط دو عاشق يک دل
|

عشق نمايشگر دنيايي در درون ماست دنيايي که احتمالا تا هنگام پديد آمدن او موجوديت نمي يابد و تنها با ديدن او به وجد مي آيد و اي کاش مواظب دنياي درونمان باشيم
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 11:31 توسط دو عاشق يک دل
|

سر به روی شانه های مهربانت می گزارم عقده ی دل می گشایم با گریه ی بی اختیارم شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم کاش یا رب آشنایی ها نبود یا که به دنبالش جدایی ها نبود یا که او با من نمی شد آشنا یا که ما از هم نمی گشتیم جدا
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 12:9 توسط دو عاشق يک دل
|


امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت، با این حال براي خريد و تدارك ميهماني به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خيلي عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خريد با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلي گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. مرد فقير گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهاني درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندايي در درون او ملامتش ميكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا، خانم خواهش می کنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد!
كلمات ساده و مختصري در آن نامه نوشته شده بود:
امیلی عزیز،
از پذیرایی بي نظيرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا.
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 8:16 توسط دو عاشق يک دل
|

دلم تنگ است...
دلم به اندازه ی حجم یک قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است...
صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است...!!!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:12 توسط دو عاشق يک دل
|

دوباره تنها شده ام، دوباره دلم هواي تو را کرده. خودکارم را از ابر پر مي کنم و برايت از باران مي نويسم. به ياد شبي مي افتم که تو را ميان شمع ها ديدم. دوباره مي خواهم به سوي تو بيايم. تو را کجا مي توان ديد؟ در آواز شب اويزهاي عاشق؟ در چشمان يک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکي که تازه واژه را آموخته؟ دلم مي خواهد وقتي باغها بيدارند، براي تو نامه بنويسم. و تو نامه هايم را بخواني و جواب آنها را به نشاني همه ي غريبان جهان بفرستي. اي کاش مي توانستم تنهاييم را براي تو معنا کنم و از گوشه هاي افق برايت آواز بخوانم. کاش مي توانستم هميشه از تو بنويسم. مي ترسم روزي نتوانم بنويسم و دفترهايم خالي بمانند و حرفهاي ناگفته ام هرگز به دنيا نيايند. مي ترسم نتوانم بنويسم و کسي ادامه ي سرود قلبم را نشنود.
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 1:2 توسط دو عاشق يک دل
|

+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:1 توسط دو عاشق يک دل
|

چقدر خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه. نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه. نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره. نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار. بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره...
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 20:0 توسط دو عاشق يک دل
|

برای لحظه های بی تو بودن بی وقفه اشك خواهم ريخت . . . بیا تا... بیا تا...
بی تو . . . قامت نحيف شب بوها، حتی زير باران هم می شكند!
بی تو . . . چه كسی مرا از جاده های غمگين، نجات می دهد؟
بی تو . . . درختی بی برگ و بار خواهم بود!
بی تو . . . فانوس لبخندهايم خاموش می شود!
بی تو . . . دست تنهايم در غبار پيچك ها گم خواهد شد!
بی تو . . . اشك هايم بدرقه راهی نمی شود.
بی تو . . . هميشه تصويرگر بی قراری هايم خواهم بود!
بی تو . . . آسمان دلم با قفس تنگ تفاوتی ندارد!
بی تو . . . هوای چشمانم بارانی است.
بی تو . . . پر از ترس و دلهره ام!
بی تو . . . حتی ماه هم در شب های تنهاييم رغبت نمی كند سری به من بزند!
بی تو . . . تنهايی ام با تمام ابعادش حس می شود!
بی تو . . . اشك هايم غبار لحظه های خاطره ی من و تو را خواهد شست.
بی تو . . . من هر لحظه مانند شهری زلزله زده در حال فرو ريختنم!
بی تو . . . خنده هايم می ميرند!
بی تو . . .
بی تو . . .
بی تو . . .
بی تو . . .
بيا تا با بودنت هيچ وقت طعم تلخ بي تو بودن را نچشم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:24 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 16:13 توسط دو عاشق يک دل
|

گناه كردم، گناهي پر از لذت گناه كردم، ميان بازواني در آن خلوتگاه تاريك و خاموش دلم در سينه بي تابانه لرزيد در آن خلوتگاه تاريك و خاموش لبش بر روي لبهايم هوس ريخت فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق تو را مي خواهم اي آغوش جانبخش هوس در ديدگانش شعله افروخت تن من در ميان بستر نرم گناه كردم، گناهي پر از لذت خداوندا چه مي دانم چه كردم
درآغوشي كه گرم و آتشين بود
كه داغ و كينه جوي و آهنين بود
گناه كردم، چشم پر از رازش
ز خواهش هاي چشم پر نيازش
پريشان در كنار او نشستم
ز اندوه دل ديوانه ی رستم
تو را مي خواهم اي جانانه ی من
تو را اي عاشق ديوانه ی من
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
بر روي سينه اش مستانه لرزيد
كنار پيكري لرزان و مدهوش
در آن خلوتگاه تاريك و خاموش
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 14:45 توسط دو عاشق يک دل
|

اگر قرار بود تنها خودمان را در آغوش بگيريم دستهاي ما را طوري درست مي کردند که فقط دست دوستي در دست خودمان بگذاريم و دستهاي ما را آنقدر بلند نمي ساختند که بتوانيم هر که را که دوست داريم در آغوش بگيريم.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:42 توسط دو عاشق يک دل
|

از خدا خواستم تا دردهايم را التيام بخشد. خداپاسخ گفت: خدا پاسخ گفت: خدا پاسخ گفت: خداوند پاسخ گفت: خداوند پاسخ گفت: خداوند پاسخ گفت: خداوند پاسخ گفت: خداوند پاسخ گفت:
مخلوق من! هر دردي را درماني است و اين تو هستي که بايد درمان درد ها يت را بجويي.
از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانايي بخشد.
آفريده من آنچه که بايد تکامل يابد روح توست. جسمت تنها قالب گذراست.
از خدا خواستم تا به من صبر عنايت کند.
بنده قدرتمند من! صبر حاصل سختي است عطا شدني نيست بلکه آموختني است.
از خدا خواستم تا مرا شادي و شعف بخشد
نازنيينم من به تو موهبت بسيار بخشيدم شاد بودن با خود توست.
از خدا خواستم تا رنجهايم را کاستي دهد.
مخلوق صبورم بهاي رنج تو دوري از دنيا و نزديکي به من است.
از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد
پرورش روح تو با تو. اما آراستن آن با من.
از خدا خواستم تا از لذايذه دنيا سرشارم سازد.
من به تو زندگي بخشيدم بهره مندي از آن با تو.
از خدا خواستم تا راه عشق ورزيدن را به من بياموزد.
اشرف مخلوقات من بالاخره دريافتي که چه از من بخواهي. به خاطر داشته باش که در مسير عشق ورزيدن به من به مقصد دوست داشتن ديگران خواهي رسيد. به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني. هر چيزي با چيزهاي ديگر هماهنگ و يگانه است
درختان با خاک... خاک با باد... باد با آسمان... آسمان با ستارگان و همه چيز با همه چيز ديگر و هيچ موجودي بر موجود ديگر برتري ندارد.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:31 توسط دو عاشق يک دل
|

هميشه دوستت دارم
اي سر چشمه ي محبت
اي عشق واقعي
چگونه ستايشت کنم در حالي که قلبت از محبت بي نياز است
چگونه ببوسمت وقتي که عشقت در وجودم جاري ميشود
بگزار نامت را تکرار کنم. نامت زيباست. دلنشين است
چه داشته اي که اينگونه مرا تلسم کرده اي
من اينگونه نبودم. تو عشق را با من آشنا کردي
تو هواي دلم را با طراوت کردي
زماني که با تو هستم. به آسمان. به بيکران پرواز ميکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 23:23 توسط دو عاشق يک دل
|

قرار گذاشتیم رفیق نیمه راه نباشیم...... یادت هست؟
طاقتم رو به سراشیبی گذاشتم.
امیدم را به دستهای مهربانت دوختم. تا مرا از تنهایی در آوری....
چراغ دلم را به
آرزوی دیدار تو روشن نگاه داشته ام.
نازنینم! نگذار عابر لحظه های غمگین زندگی
باشم....!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:33 توسط دو عاشق يک دل
|

منم اونی که تنهاست
گمشده توي غزل هاست
اوني كه تنهاترينه
بي ستاره توي شب هاست
اوني كه دلش شكسته
با نگاه سرد و خسته
اوني كه بي همزبونه
توي اين دنيا كه پسته
منم اونی که خیلی تنهاست
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:19 توسط دو عاشق يک دل
|

در غریبانه ترین لحظه های تنهایی خویش
چشمانم را تقدیمت میکنم
تا هیچ گاه به پاکی عشقمان شک نکنی
دوستت دارم ای بهترینم......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:23 توسط دو عاشق يک دل
|

با سکوت خيلي از مشکلها خود به خود حل ميشه
وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي
وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري
وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد
و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني
سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه
وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم
اما
خيلي وقتها
نبايد سکوت کرد و ما سکوت ميکنيم
مثل وقتي که آخرين فرصت و
از دست ميديم براي گفتن دوست دارم
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 20:31 توسط دو عاشق يک دل
|

من از سرزميني مي نويسم که هيچ طلوعي در انتظارش نيست. اي عشق تا بي نهايت پرواز دوستت دارم
سرزميني که باران موسيقي ثانيه هايش است و راز بهار همان رازيست که پروانه ها مي کوشند تا آن را بر روي آسمان زيباي دل نگاره زنند....
ولي پيوسته در حسرت باز شدن پيله ها مي سوزند....
مي گويند دل عاشق هميشه به عشق اميدوار است
من هم تمام اميدم تويي
عمق چشمانم و نگاه بي سويم تورا طلب ميکند، چهره ام از پشت پنجره به دنبال تو سوسو ميکند.... و دستانم تنها به اميد آن که شايد روزي بيايي و اين آرزوي خفته بر روي کاغذ را مچاله نکني مي نويسد:
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:0 توسط دو عاشق يک دل
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 21:15 توسط دو عاشق يک دل
|
